تبليغاتX
ساندویچ

بهشت و جهنم همین دنیاست،پشت این پنجره ها ، دیوارها ...دنیایی پس دنیا و ما هم در مابین اش گیر کرده ایم...خدا و شیطان روی روح تمام بشریت شرط بستن ! قانون اینه که هیچ تماس مستقیمی با آدم نداشته باشن...فقط تخت تاثیر قرار بدن ! همین !

 


 فیلم کنستانتین ،  داستان همیشگی جنگ بین خوبی و بدی...شیطان و فرشته است.داستانی از میزان باور و ایمان انسان ها به بهشت و جهنم.
کنستانتین داستان مردی است که حرفه اصلی اش احضار ارواح ، جن شناسی و جن گیری است و با اتکا به نیروی خود سعی دارد دنیا را از دست پسر شیطان نجات دهد. داستان از این قرار است که"جان کنستانتین" یک بار خودکشی کرده و نجات یافته است ، پس می داند بعد از مرگ تنها دری که به روی او باز می شود در جهنم است.او با استفاده از نیروی خود که به وی قدرت می دهد با شیاطین مقابله کند ، سعی می کند به نوعی رحمت خداوند را برای خود بخرد تا از جهنم خلاصی یابد چرا که خوب می داند آنچه در جهنم انتظارش را می کشد عذابی سخت است.
داستان از آنجا شروع می شود که دو ولگرد در خرابه های خارج از شهر مکزیک به دنبال غذا...لباس و ...می گردندکه یکی از آنها به نام مانوئل به صورت تصادفی خنجری پیدا می کند که به وی نیروی مضاعف و باور نکردنی می دهد.این خنجر " سر نیزه سرنوشت" نام دارد (روایتی است که نقل می کند حضرت مسیح با میخ شدن به صلیب نمرد بلکه با سر نیزه یک سرباز به قتل رسید و این سر نیزه هم درجنگ جهانی دوم مفقود شده است).
اولین باری که شما کنستانتین را می بینید ، برای جنگیری به کمک دختری 14 ساله آمده است.همانجاست که وی در می یابد اتفاقی در حال وقوع است.کنستانتین پس از آن که موفق می شود جن را به جهنم بفرستد...روی دیوار خانه نقاشی سر نیزه سرنوشت را می یابد.
از سوی دیگر آنجلا ، پلیس جوانی است که نگران از نیروی عجیب خود در یافتن خلافکاران و کشتن آنها نزد کشیش رفته تا به کشتن یکی دیگر از خلافکاران اعتراف کند.او تصور می کند نفرین شده اما کشیش به او می گوید : خدا برای همه ما نقشه داره ! خدا برای تو هم نقشه داره !
همان شب آنجلا در کابوسی می بیند خواهر دو قلویش ایزابل که در آسایشگاه بستری است از پشت بام خود را پرت می کند و به زندگی خود پایان می بخشد و صبح روز بعد ، ایزابل واقعا خود کشی کرده است. این در حالی است که ایزابل یک کاتولیک مومن بوده که از نظر آنجلا امکان نداشته خودکشی کند.
کنستانتین که به دلیل سرطان ریه فرصت زیادی برای زنده بودن ندارد سعی می کند از آخرین لحظات عمر خود به خوبی استفاده کند ...مگر بخشوده شده و به بهشت برود.و
در این میان آنجلا که خودکشی خواهر دو قلوی خود را باور نمی کند نزد کنستانتین می رود و از او کمک می خواهد تا بفهمد آیا ایزابل واقعا خودکشی کرده ؟!
کنستانتین در سفری به جهنم مطمئن می شود که ایزابل خودکشی کرده است.او روی دست ایزابل علامتی را می بیند که روی دست دختر 14 ساله هم دیده بود.این علامت چندی بعد روی دست یکی از دوستان کنستانتین به نام هنزی که به دنبال دلیل خودکشی ایزابل می گشت هم نقش بست.به همین دلیل کنستانتین مصر می شود بفهمد این علامت از کجا آمده است.
از سوی دیگر آنجلا متوجه پیامی می شود که ایزابل برایش به جا گذاشته و آن اشاره به اصل 17ام کتاب قرنتیان بود.وی متعجب می شود چرا که کتاب قرنتیان 17 اصل نداشت اما کنستانتین به او می گوید انجیل جهنمیان 21 اصل دارد.
در اصل 17ام کتاب قرنتیان انجیل جهنم آمده بود که: معصیت های پدر(لوثیفر) تنها به وسیله پسر(مامون) فراتر می رود.مامون برای حکمفرمایی پدرش نمی تواند صبر کند و آرزوی پادشاهی خون و آتش را دارد.مامون به یک نیروی روانی بسیار قوی نیاز دارد و برای عبور به کمک الهی نیازمند است...
کنستانتین متوجه می شود همان چیزی که پسر خدا را کشت به پسر شیطان تولد می دهد...
کارگردان انتخاب را بر عهده بیننده می گذارد که تشخیص دهد آنچه باعث کشته شدن مسیح شد چه بود ؟ شاید خیانت...مانند یهودا و در این فیلم گابریل...!
کنستانتین با کمک پاپا میدنت(یک جنگجوی صلیبی که قسم به بی طرفی خورده و کافه اش پناهگاهی برای کسانی است که صعود و سقوط می کنند)به زمان سفر می کند تا دریابد مامون می خواهد چه کند.
وی با کمک پسری نوجوانی و با استفاده از آب مقدس و گلوله های دست ساز سعی می کند با مامون که آنجلا را به اسارت خود درآورده است مقابله کند...اما با مردن چز...و غلبه کردن نیروی مامون بر کنستانتین،وی تقریبا نا امید می شود و تصمیم می گیرد با دوباره خودکشی کردن ، لوثیفر را به آنجا بکشاند تا به نوعی بتواند به این قائله پایان دهد چرا که قبل از این شنیده بود لوثیفر شخصا برای بردن جان آنها که خودکشی می کنند می آید.
کنستانتین دوباره خودکشی می کند و هنگامی که لوثیفر برای بردن او به جهنم می آید ، وی را در جریان می گذارد که پسرش با دور زدن او قصد دارد بر زمین حاکم شود.به این ترتیب آنجلا که اسیر دست مامون شده بود نجات یافته و لوثیفر هم در قبال کاری که کنستانتین انجام داده بود به او پیشنهاد می دهد هر چه می خواهد بگوید...بر خلاف آنچه انتظار می رودکنستانتین به جای نجات جان خود از لوثیفر می خواهد ایزابل را به بهشت برگرداند.لوثیفر خواسته او را اجابت می کند اما هنگامی که می خواهد کنستانتین را با خود به جهنم ببرد ، متوجه می شود کنستانتین بخشوده شده و باید به بهشت برود... وی برای این که از به بهشت رفتن کنستانتین جلوگیری کند غده های سرطانی ریه های کنستانتین را در آورده او را شفا می دهد تا بتواند روزی او را به جهنم ببرد...به این ترتیب کنستانتین نجات می یابد و زنده می ماند.

کارگردان سعی کرده است در این فیلم بر خلاف سایر فیلم هایی که در این زمینه ساخته شده از حداقل نماد و نشانه استفاده کند تا بیننده را دچار سر درگمی نکند.آب به عنوان یک رسانای جهانی و علامت صلیبی کوتاه روی یک دایره به عنوان نماد مامون !
محور اصلی فیلم روی خودکشی به عنوان گناه نابخشودنی و امید به رحمت و بخشایش خداوند است ؛ چنانچه در پایان فیلم در حالی که امیدی نمی رفت کنستانتین به خاطر دو بار خودکشی به بهشت برود ، وی بخشیده شد.
کنستانتین به نویسندگی "کوین برودبین" و گارگردانی "فرانسیس لورنس"در سال 2005ساخته شد. " کیانو ریوز" که پیش از این در ماتریکس خوش درخشیده بود در این فیلم نیز توانست به خوبی از عهده نقش کنستانتین برآید و در کنار او "راشل ویسز" هم بازی قابل قبولی ارائه کرد.
اکران فیلم کنستانتین مثل هر فیلم دیگری در روزهای اول با انتقادات فراوانی همراه بود که محور عمده انتقادات زیر سول بردن قدرت خداوند هنگامی است که یکی از فرشتگانش (گابریل) به او خیانت می کند و سعی می کند به پسر شیطان(مامون) کمک کند تا بر زمین حکمفرما شود.
شما چی فکر می کنید ؟ آیا روزی امکان دارد فرشته ای به خدا خیانت کند ؟!

 

+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت توسط ساندویچ |

زن بودن خیلی                     زن

زن بودن خیلی قشنگه ! چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد ! یه جنگ که پایون نداره ! اگه یه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری ! اول از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه می شه مث یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد !
خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد ، اون روز یه قدرت بروز یه قدرت با شکوه متولد شد که بهش نافرمانی می گن !
                                                                                     نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
                                                                                                                 اوریانا فالاچی/یغما گلرویی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوریانا فالاچی خبرنگار ایتالیایی ونویسنده کتاب"نامه به کودکی که زاده نشد"در این اثر خود جسورانه زندگی زنی را نقل می کند که بدون تمایلش به بچه دار شدن بار دار می شود به موجودی که در شکم دارد عشق می ورزد و...و این اتفاقی است که خود تجربه اش کرده!او درباره این کتاب گفته است:"دلیلی برای دروغ گفتن نیست!من مانند بسیاری از هم جنسانم حقیقت را انکار نمی کنم.آنچه از زبان قهرمان این کتاب حکایت کرده ام ماجرایی استکه در زمانی نچندان دور برای خودم اتفاق افتاده!من حامله شدم به طفلی که در شکم داشتم عشق ورزیدم و...
"
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"داستانی است از زندگی زنی که می کوشد فرزندش نامشروع خود را تنها به علت تعلق خاطری که نسبت به آن احساس می کند، در بطن خویش
حفظ کند. زن با تمام وجود تمام درسهایی که تا به امروز از زندگی یاد گرفته است را برای کودک خود بازگو می کند تا روزی که چشم به دنیا می گشایدخودش و دنیایش را بهتر بشناسد:"زندگی یعنی خستگی!کوچولو!زندگی یه جنگه که هر روز تکرار می شه و عوض شادی هاش-که تنها قد یه پلک به هم زدن دووم دارن-باید بهای زیادی بدی!"
تا زمان تولد کودک مدت زیادی باقیست . هر یک از اطرافیان زن با دیده
ی تردید به تولد او می نگرند و انگار هیچ یک از تولد او خوشحال نمی شوند.زن هم گاهی از میلاد این موجود کو چولو خوشحال است و گاهی بر عکس!با این همه همان کاری را می کند که همه می کنند"من به جای تو تصمیم گرفتم تو به دنیا میای!"
حس دلسوزی مادرانه ٬در کنار  قصه های شبانه به همراه درد دل های روزانه ی یک
زن با نگارشی ساده مایه اصلی کتاب است٬درد دل ها و قصه هایی که گاه رنگ نصیحت به خود می گیرد و می خواهد  کودک را از  افتادن در دام زندگی نجات دهد!
آنچه فالاچی به آن تاکید داشته زن بودن زن زیستن و نگاه به انسانی با جنسیت زن و نگاه های گاه
زننده و وقیحانه مردان به زنان است به طوری که آنرا به کودک خود که هنوز جنسیتش مشخص نیست هم  یادآوری می کند
:
"می دونم دنیای ما با دست مردا و برای مردا ساخته شده و زور گویی و استبداد تو وجودش ریشه های قدیمی داره!"
این حرف زدن و این درد دل کردن با کودکی که هنوز زاده نمی
شودتا پایان کتاب و تا زمانی که مادر خود را به خاطر کوتاهی در مراقبت از طفل خود گناهکار می بیند٬ادامه دارد در نهایت طفل که حالا در شیشه کنار مادر است به سخن می آید و نگاهی تازه به مادر هدیه می کند:"گریه نکن !مامان!من می دونم که تو واسه عشقی که به من داشتی این حرفارو می زدی دلت می خواس روزی که با وحشت به دنیا اومدن روبرو می شم دچار پشیمونی نشم...توی دنیلی من که تو بهش می گی تخم!یه هدف به اسم به دنیا اومدن بود و بس!ولی تو دنیای تو هدفی غیر از مرگ وجود نداره!زندگی محکوم شدن به مرگه!من نمی دونم چرا باید از نیستی در می اومدم تا دوباره بهش برگردم!"
 در پایان جنین چند ماهه که دیگر قادر به رشد
در بدن مادر نیست را از  مادر جدا می شودحال مادر معنای معجزه ی تولد را باز می یابد این بار زندگی را با نگاهی نو برای خودش و کودکش تعریف می کند:"زنده شدن ارزش درد کشیدن رو داره!حتی اگه به قیمت عذاب کشیدن و مردن تموم بشه!"

+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت توسط کچاب |