به خود مى گفت كه بايد در اين زندگى كليد، كدى مى داشت تا با زبانى مختصر و بى ابهام، تمام پيچيدگى اين رفتارهاى بسيار طبيعى و درهم گره خورده و زجرآور را و اين پيچيدگى زندگى كردن و دوست داشتن را بيان كند.
بخشی از کتاب موسیقی زندگی نوشته آندری مکین
از اینجاست که کابوس های او آغاز می شود چرا که آلکسی پس از فرار و پناه بردن به عمه اش در اکراین مجبور می شود با هویت یک سرباز مرده به حیات خود ادامه دهد...حالا او از تنها علاقه و کارش که به آن عشق می ورزد دور مانده و بدون حامی...بدون هویت با نقاب سربازی مرده می جنگد تا زنده بماند.روزها می گذرد و آلکسی غوطه ور در بی پناهی و در قالب مرده ای در ارتش می جنگد تا این که ناگهان جنگ تمام می شود بدون این که زندگی لحظه ای بایستد.
شخصیت اصلی کتاب در حالی که نمی داند باید با زندگی بی ثبات و پر ابهام اش چه کند و رها میان زمین و آسمان دست و پا می زند هنگامی که به هیچ چیز نرسیده به همه چیز محکوم می شود.
راوی ، مسافری است که داستان زندگی آلکسی را از زبان خودش در قطار می شنود. نویسنده با شتاب و بی وقفه ناگهان از زندگی می نویسد که عشق دختری به نام استیلا برای آلکسی می سازد . این در حالی است که برگه های زیادی را سیاه می کند تا ویرانی و بی هویتی را در قالب کلمات به تصویر بکشد.
کتاب موسیقی زندگی در واقع موسیقی زندگی درونی پیانیست جوانی است که رنج ، تقدیر و آزادی و را تجربه می کند و خواننده همه جا حس می کند این داستان حرف خورده شده ای است که هیچگاه گفته نشده و نمی شود ...حتی در این کتاب...حتی در این داستان .شما دائم احساس می کنید در هر جمله ، کلمه ای کم آمده است.
تاریخ قطور روزهای خون و دود روسیه در این رمان از دید نویسنده که خود نیز از میان همین آتش و خون ، جان سالم به در برده است به زیبایی به تصویر کشیده شده است و شاید به همین دلیل است که میل به زندگی در کلمه به کلمه این داستان در کنار هول و هراس و نفرت جنگ به چشم می خورد.
کتاب موسیقی زندگی را می توان بیانگر نوعی مبارزه بی صدا و درونی پنداشت... هنگامی که می خوانی و تصور می کنی دست های آلکسی روی کلید های پیانو می لغزد بی آنکه صدایی از آنها شنیده شود...نمی توان گفت چون صدا نمی آید موسیقی نیست...و چون آلکسی نمی نوازد ، پیانیست نیست !
این کتاب درست مثل احساساتی است که مدت درازی محبوس مانده تا هرگز نتواند در روشنایی شکوفا شود...و ناگهان همه چیز از بین رفته است.
به قولی این داستانی است از عشق...آزادی برای بخشی از ما که به زندگی ادامه می دهد در آن هنگام که جهان می میرد.در داستان موسیقی زندگی می توان به سادگی دید چطور وقتی که جهان می میرد ، شما می توانید به زندگی ادامه دهید ؛ همانطور که وقتی شما می میرید ، جهان زنده می ماند!
اين رمان با ترجمه ساسان تبسمى در انتشارات مرواريد چاپ شده است.
ما بازی کردیم شد زندگی.زندگی کردیم شد بازی.همین!
غم آخر
مرتضی حقیقت
_____________________________________________________________________
غم آخر داستان زندگی مردی است که عمری با عشق به وصال نرسیده دوستی از دوران جوانی زندگی می کند اما در تمام این سال ها به دنبال عشق واقعی و گمشده ای به نام عزیزه میگردد.
داستان که گذری از امروز به گذشته و آینده است خواننده را از هرفورد به کوچه باغ های بروجرد و خیابان های تهران می برد.دکتر راستی راوی داستان با دیدن خانمی در مطبش به یاد عزیزه می افتد٬رویایی که قرار است در سن هفتاد سالگی زمانی که در شهری غریب روی نیمکتی نشسته است بار دیگر به سراغش بیاید"آدم نشسته است روی نیمکت و تتوی خودش است٬که سر و کله یک پری٬شاید خیالی٬عینهو قصه های دوران کودکی پیدا می شود٬چشم هایش را به تو می دوزد و می پرسد:راستی مرا می شناسی؟تو که گذر سال ها وجود پری را از یادت برده با چشم های دریده نگاهش می کنی٬و بغض گلویت را می گیرد."اما دکتر راستی در واقع پری را از یاد نبرده و او را همواره در رویا می دیده!
ماجرا از آنجا شروع می شود که نامه اى از پليس جنايى برلين به دست دکتر مى رسد: "آقاى دكتر راستى، بدين وسيله به اطلاع شما مى رسانيم كه يكى از همشهرى هاى شما به نام آقاى فرهاد بيرجندى كه از سه ماه قبل بازداشت است و در بيمارستان روانى زندان به سر مى برد، تنها يك بار نام شما را به زبان آورده..." اين نامه دكتر راستى را به ياد خاطرات گذشته می اندازد و او را به به بیرجند باز می گرداند.روزهايى كه فرهاد عاشق رويا بود و او را قاصد نامه هاى عاشقانه کرده بود.قاصدی که امين نيست و نامه هاى عاشقانه را با نام خودبه رویا می دهد و دل از او مى برد.با او ازدواج می کند و از روزى كه به محضر مى رود و رويا را تصاحب مى كند رنگ دوست داشتنش عوض مى شود انگار خيالش راحت است که رويا مال اوست و اين برد به او اعتماد به نفس مى دهد تا بى خيال شود و از همان روز رابطه اش با رويا سرد مى شودو هرگز عشقى را که رویا تصور می کرده برايش به ارمغان نمى آورد. دكتر راستى،در مرور خاطراتش بیاد می آورد که عاشق عشق فرهاد بوده نه خود رويا٬عاشق چیزی که توی مخمل قهوه ای چشم های رویا می شکست و تنها فرهاد آن را میدید. فرهاد مجنونی که و در كوچه و خيابان بازيچه بچه ها مى شود.و رویا که به راستی عاشق دکتر راستی می شود! و آقای دکتر راز این عشق(عشق فرهاد به رويا) راتا هفتاد سالگى نيز به همسرش نمی گوید.داستانی که سرانجام با خبری دیگر از پلیس برلین مبنی بر خودکشی فرهاد به اتمام می رسد."...و می دانم که هیچ غمی غم اخر نیست"
غم آخر را می توان در فهرست کتاب های عامه پسند نیز قرار داد اما نباید فراموش کرد که کتاب بخش های تاثیر گذار نیز دارد.شاید بازگشت به دوران كودكى و رابطه عاطفى و عاشقانه دكتر راستى با مادرش عزيزه و نیز لحظه هایی که از زمان مرگ پدر و بعد از آن به یاد می آورد٬از زیبا ترین بخش های داستان است"شکم پدر روز به روز بزرگ تر می شود٬در مدرسه بچه ها دنبالم می کنند ودسته جمعی می خوانند:بابات دل پری داره٬می خواد بچه بیاره."و یا"من غرق در نگاه عزیزه شده ام که انگار همه چیز در خود دارد٬غم ایام از دست رفته٬جوانی بی ثمر و کودکی که مثل سایه در یک نیمروز گرم و طاقت فرسای تابستانی به دنبالت می آید"در واقع تفاوت زمان و عبور از حال به گذشته و آینده موجب جذابیت کتاب شده است.
*غم آخر توسط نشر چشمه به چاپ رسیده و به مبلغ یک هزار تومان به فروش می رسد.پیش از این نیز دو کتاب دیگر به نام های پروانه روی سینه آقای دکتر و سایه ها روی دیوار از همین نویسنده چاپ شده بود.