***
به یاد قیصر امین پور:
دل داده ام به باد
به هرچه بادا باد....
كساني كه انتظارشان را مي كشي در اعماق وجودت گم گشته اند،و تو اين را خوب مي داني.آن ها در ژرفاي تاريك جانت سر در گم اند.اتشي روشن كن تا ببينند،تا راهشان را باز يابند،مسيري را كه از جهنم به روز روشن مي رسد،به خود امروز،ايزابل.
کریستیان بوبن
مهوش قویمی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدر و مادر ايزابل،او و خواهر و برادرش آن و آدرين را در بزرگراهي که به شهر بروژ ميرسد رها مي كنند.پدر در نامه ای كارش را اين گونه توجيح مي كند كه همسرم به بيماري لاعلاجي مبتلاست و تحمل درد و رنج او و قدرت نگهداري از فرزندان را ندارم.
ايزابل سيزده ساله دختر بزرگ خانواده اولين كسي است كه متوجه غيبت پدر و مادرميشود.همچنين او تنها کسي است که عمق فاجعه را درک ميکند پس ميکوشد تا راه چارهاي بيابد.
"بزرگسالي سيزده ساله پشت سر پدر و مادرش فرياد مي كشد كه آن ها را بخشيده اند،مي توانند بر گردند،كسي دعوايشان نخواهد كرد."
و اولين معجزه به وقوع مي پيوندد.اگلانتين پيرزني تنها و مهرباني بدون هيچ سوالي مسئوليت نگهداري از اين سه کودک را بر عهده ميگير،پس از آن نيز آشنايي کودکان با ژاک پسر پنجاه ساله اگلانتين شور و شوقي در زندگي ساده آنها پديد ميآورد.او ملوان است و عاشق سفر پس اگلانتين براي بيشتر نگه داشتن او در كنار خودش مسيوليت تدريس به ايزابل را به او واگذار مي كند.حالا ايزابل و ژاك براي آموختن آنچه بايد با هم يه سفر مي روند! ايزابل در خانه اگلانتين بزرگ ميشود اما همواره روياي بروز را در سر داردو انتظار مي كشد...واينگونه درسكوت خود عشق به خداوند، به طبيعت و به تنهايي را فرا مي گيريد،گرچه پيشرفت هايش در عشق بسيار كند است! همين عشق موجب مي شود تا پس از مرگ اگلانتين،براي زنده ماندن خاطره پدر و مادر داستان زندگياش را بنويسد.
"جانت را بيافروز
بنويس"
*گروه ساندویچ پس از مدتی غیبت اکنون پویا تر باز گشته است...
مستی سهتا مرحله داره : مرحلهی اوّل مرحلهی بیداری ِ ذهنه ! زبونِ سرخ و به کار میندازه و به قول سقراط دواخوری و به یه محفل روشنفکری بدل میکنه ! مرحلهی دوم شکستن سدهای درونی آدمه ! آدم با رها شدن از فکر و خیال به مرز فراموشی نزدیک میشه ! مرحلهی سوم رسیدن به سرزمین فراموشیه ! فرو رفتن اسرارآمیزی به درون ! یه استراحت مطلق ! مرگ موقت !
یک مرد
اوریانا فالاچی
یغما گلرویی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک مرد داستان مردی به نام آلساندرو پاناگولیس است،که از زبان همسرش نقل می شود.در واقع اوریانا فالاچی یک مرد را در قالب نامه ای به آلکوس زندگی این مبارز یونانی را را باز گو می کند. الکوس یا همان آلساندرو پاناگولیس که بیش از سی سال پیش به مبارزه با پاپادوپولس دیکتاتور نظامی یونان – بر می خیزد و دز این راه بازداشت می شود.در دوران بازداشت به وحشیانه ترین شکل ممکن شکنجه می شود و سرانجام در دادگاه به اعدام محکوم می شود. اما به دلیل فشار بین المللی و حمایت مردم کشور های مختلف اعدام نمی شود در نتیجه حکم اعدام او منجر به حبس ابد می شود.آلکوس یک بار از زندان فرار میکند ولی دوباره دستگیر و در شرایط سخت تری زندانی می شود. توصیف های این کتاب درباره زندان انفرادی به گونه ای است که خواننده تمام وحشت و سختی های یک سلول انفرادی را لمس می کند .این در حال است که به نقاط ضعف آلکوس را نیز بیان می کند "شکنجه های دیگه ای هم بود که به حساب نمی اومدن،چون اثر باقی نمی ذاشتن!مثلا وقتی از زور بی خوابی می افتادی و دوباره بیذارت می کردن،یا خفگی!فهمیده بودن طاقت خفگی رو نداریبیشتر با این روش عمل می کردن!"
الکساندر پاناگولیس سر انجام پس از پنج سال توسط پاپادوپلیس بخشیده می شود.
اوکه قبل از آزادی آشنایی مختصری با اوریانا فالاچی و نوشته هایش داشته پس از آزادی با او ازدواج می کند.این در حالی است ک آلکوس پس از آزادی در شرایط سختی به سر می برد به گونه ای که حتی بارها به آن دلیل قرار نبود کوتاه بیایدبه مرگ تهدید می شود .آلکوس با این شرایط در انتخابات شرکت می کند و رای می آورد از این طریق وارد مجلس می شود... زندگی پاناگولیس در سالهای پس از آزادی سه سال به طول می انجامد. درگیری او با محافل قدرت یونان و نیز زندگی زناشویی اش علاوه بر این که بسیار هیجان انگیز است به طور فوق العاده ای نقل شده است..."لحن مرگ بار صدات من و بیشتر از ماجرای اون فاحشه ناراحت کرده بود!وقتی تو سالی بعد از مردنت کارای عجیب و غیر منطقی تورو بررسی می کردم،مست کردنای بی معنیت و خوابیدنت با زنای هر جایی و بعد دور انداختنشون،به این نتیجه رسیدم که همش بعد از برگشتنت تو سیزدهم اوت و اون استقبال مسخره شروع شده بود!"
یک مرد اولین بار در سال ۵۲ به فارسی ترجمه و چاپ شد در حال حاضر نیز با ترجمه یغما گلرویی به فروش می رسد.این کتاب توسط انتشارات دارینوش به چاپ رسیده است.
هیچ چیز بدتر از آن نیست که در طول زندگی ات یک بار طعم شادی حقیقی را بچشی.چه در پس آن٬هر چیز دیگر ترا اندوهگین می سازد.حتی ساده ترین چیز ها.
ویولون سیاه
مکسنس فرمین/دکتر احمد سلامت راد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویولون سیاه داستان ویولونیست جوانی به نام یوهانس کارلسکی است.او که نواختن ویولون را از سن پنج سالگی شروع کرده نابغه ای در موسیقی به شمار می رود.نوای سحرانگیز ویولون او در طول سال ها تمامی قصرها و سالنهای اروپا را فتح می کند٬اما بعد از مرگ مادرش تصمیم می گیرد سیر و سیاحت را کنار بگذارد به همین دلیل در پاریس اقامت می کند و تمام وقت خود را صرف نگارش اپرا می کند.
تا این که به هنگام لشکرکشی ناپلئون بناپارت به ایتالیا به خدمت فراخوانده میشود و به میدان نبرد اعزام می رود.درجنگ، در اثر جراحت، تا دم مرگ پیش میرود، ولی نوای جادویی بانویی سیاهپوش او را نجات میدهد. در دوران نقاهت در شهر ونیز٬با ویولونسازی به نام اراسموس آشنا میشود.
یوهانس بار دیگر در کلیسایی آوای بانوی میدان نبرد را میشنود، ولی صاحب صدا را نمییابد! ماجرا را برای اراسموس تعریف می کند٬او نیز داستان عشق شورانگیزش را به کارلا دختر کنت بزرگ ونیز که برترین خوانندهی اپرا در آن دیار بوده، برای یوهانس باز گو می کند٬او داستان ساختن ویولونی با الهام از صدای کارلا را تعریف می کند و می گوید چگونه با ساخته شدن ویولون سیاه کالرا می میرد!
اراسموس نیز مدتی پس از این که راز ویولون سیاه را برای یوهانس باز گو می کند از دنیا می رود.
یوهانس پس از این ماجرا به پاریس باز می گردد.او بعد از سی و یک سال اپرای خود را می نویسد و همان شب در خواب از دنیا می رود!
ویولون سیاه عنوان دومین مجموعه از سه گانه رنگ هاست که توسط مکسنس فرمین نوشته شده است. سهگانهی رنگها شامل سه رمان کوتاه به نامهای برف، ویولون سیاه و عسل است. این داستانها گرچه بهظاهر در مکانها و زمانهای متفاوتی رخ میدهند، ولی در واقع در حال و هوایی مشابه دارند و حدیث جستجوی همیشگی انسان در پی عشق راستین را روایت میکنند.
ویولون سیاه توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است.

ما بازی کردیم شد زندگی.زندگی کردیم شد بازی.همین!
غم آخر
مرتضی حقیقت
_____________________________________________________________________
غم آخر داستان زندگی مردی است که عمری با عشق به وصال نرسیده دوستی از دوران جوانی زندگی می کند اما در تمام این سال ها به دنبال عشق واقعی و گمشده ای به نام عزیزه میگردد.
داستان که گذری از امروز به گذشته و آینده است خواننده را از هرفورد به کوچه باغ های بروجرد و خیابان های تهران می برد.دکتر راستی راوی داستان با دیدن خانمی در مطبش به یاد عزیزه می افتد٬رویایی که قرار است در سن هفتاد سالگی زمانی که در شهری غریب روی نیمکتی نشسته است بار دیگر به سراغش بیاید"آدم نشسته است روی نیمکت و تتوی خودش است٬که سر و کله یک پری٬شاید خیالی٬عینهو قصه های دوران کودکی پیدا می شود٬چشم هایش را به تو می دوزد و می پرسد:راستی مرا می شناسی؟تو که گذر سال ها وجود پری را از یادت برده با چشم های دریده نگاهش می کنی٬و بغض گلویت را می گیرد."اما دکتر راستی در واقع پری را از یاد نبرده و او را همواره در رویا می دیده!
ماجرا از آنجا شروع می شود که نامه اى از پليس جنايى برلين به دست دکتر مى رسد: "آقاى دكتر راستى، بدين وسيله به اطلاع شما مى رسانيم كه يكى از همشهرى هاى شما به نام آقاى فرهاد بيرجندى كه از سه ماه قبل بازداشت است و در بيمارستان روانى زندان به سر مى برد، تنها يك بار نام شما را به زبان آورده..." اين نامه دكتر راستى را به ياد خاطرات گذشته می اندازد و او را به به بیرجند باز می گرداند.روزهايى كه فرهاد عاشق رويا بود و او را قاصد نامه هاى عاشقانه کرده بود.قاصدی که امين نيست و نامه هاى عاشقانه را با نام خودبه رویا می دهد و دل از او مى برد.با او ازدواج می کند و از روزى كه به محضر مى رود و رويا را تصاحب مى كند رنگ دوست داشتنش عوض مى شود انگار خيالش راحت است که رويا مال اوست و اين برد به او اعتماد به نفس مى دهد تا بى خيال شود و از همان روز رابطه اش با رويا سرد مى شودو هرگز عشقى را که رویا تصور می کرده برايش به ارمغان نمى آورد. دكتر راستى،در مرور خاطراتش بیاد می آورد که عاشق عشق فرهاد بوده نه خود رويا٬عاشق چیزی که توی مخمل قهوه ای چشم های رویا می شکست و تنها فرهاد آن را میدید. فرهاد مجنونی که و در كوچه و خيابان بازيچه بچه ها مى شود.و رویا که به راستی عاشق دکتر راستی می شود! و آقای دکتر راز این عشق(عشق فرهاد به رويا) راتا هفتاد سالگى نيز به همسرش نمی گوید.داستانی که سرانجام با خبری دیگر از پلیس برلین مبنی بر خودکشی فرهاد به اتمام می رسد."...و می دانم که هیچ غمی غم اخر نیست"
غم آخر را می توان در فهرست کتاب های عامه پسند نیز قرار داد اما نباید فراموش کرد که کتاب بخش های تاثیر گذار نیز دارد.شاید بازگشت به دوران كودكى و رابطه عاطفى و عاشقانه دكتر راستى با مادرش عزيزه و نیز لحظه هایی که از زمان مرگ پدر و بعد از آن به یاد می آورد٬از زیبا ترین بخش های داستان است"شکم پدر روز به روز بزرگ تر می شود٬در مدرسه بچه ها دنبالم می کنند ودسته جمعی می خوانند:بابات دل پری داره٬می خواد بچه بیاره."و یا"من غرق در نگاه عزیزه شده ام که انگار همه چیز در خود دارد٬غم ایام از دست رفته٬جوانی بی ثمر و کودکی که مثل سایه در یک نیمروز گرم و طاقت فرسای تابستانی به دنبالت می آید"در واقع تفاوت زمان و عبور از حال به گذشته و آینده موجب جذابیت کتاب شده است.
*غم آخر توسط نشر چشمه به چاپ رسیده و به مبلغ یک هزار تومان به فروش می رسد.پیش از این نیز دو کتاب دیگر به نام های پروانه روی سینه آقای دکتر و سایه ها روی دیوار از همین نویسنده چاپ شده بود.
"مکعب سیاه سادگی مطلق است.ساده ترین حجم چه می تواند باشد؟مکعب.و ساده ترین رنگ چه می تواند باشد؟سیاه.شکل کاملا گویاست سادگی مطلق برای رسیدن به ابهت مطلق"
سفر به خانه آزاد شده
سید ابراهیم نبوی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سفر به خانه آزد شده سفر نامه ای است که سید ابراهیم نبوی طنز پرداز سیاسی در سفرش به مکه و مدینه نوشته است او در قبال نوشته های طنزدر ستون پنجم روزنامه جامعه جایزه قلم بلورین و سفر عمره به مکه و مدینه را دریافت کرد.نبوی که به خاطر همین نوشته های طنز حدود یک ماه در حبس بود در مقدمه کتاب آورده است"به خاطر همین نوشته ها یک ماه هم به زندان افتاده بودم و در همانجا به بازجوی خودم گفته بودم که من به خاطر همین اتهامی که به زندان آمده ام یک سال دیگر جایزه خواهم گرفت و به حج خواهم رفت..."
کتاب دوازده بخش دارد که هر بخش خطره یک روز از سفر است.همه چیز از ترمینال شماره یک فرودگاه بین المللی مهر آباد شروع می شود.هفت روز در مدینه می گذرد و و چهار روز هم در مکه.
نبوی از همان ابتدا همه چیز را با دقت زیر نظر دارد از نوع پوشش افراد تا نحوه رفتار آدم ها با یکدیگر به طور کلی به همه چیز توجه می کند"نکته جالب در مدینه عدم حضور زنان در شهر است و تقریبا در همه ماشین ها مردان نشسته اند.نکته جالب دیگر آدم هایی هستند که دمپایی یا نعلین به پا دارندوتقریبا همه همینطورندو نکته جالب دیگر تفاوت راه رفتن ادم ها در این شهر است" گاهی با لطافت از مکان های مقدس می گوید"فضا هاله از قدرت را در خود دارد"
در بخشی از کتاب نیز به مقایسه مسلمانان جهان با مسلمانان ایرانی می پردازد و به نوع پوشش مسلمانان دیگر کشور ها اشاره می کند به عقیده خود احتمالا این امر به نحوه زندگی مردم بستگی دارد"شاید این نکته واقعیت داشته باشد که تمام کشور های جهان اسلام از ما به غرب وابسته ترند و به قول مدیران سیاسی نوکر آنها یا جیره و مواجیب بگیر آن ها محسوب نمی شویم اما به هر حال در این حرم تا محرم نشده ایم و لباس احرام نپوشیده ایم به گمانم نا محرم ترین این مسلمانها هستیم"
او در نوشته هایش و زمانی که در مکان های مقدس حضور میابد خود را در برابر شخصیت های دینی حقیر می بیند"جای پای حضرت رسول(ص)جای پای زهرای اطهر(س)جای پای علی (ع)در تمام این مکان بوده است.ترسم می گیرد.یعنی من کمترین کوچک این دنیا پا به جای پای علی و فاطمه و محمد گذاشته ام؟"و از آدم هایی می گوید که حج برایشان نه یک سفر زیارت که سیاحت است از همین روست که سفر به خانه آزاد شده با دیگر سفر نامه های حج متفاوت است در واقع نبوی در کنار شرح اعمال حج روزمرگی هایی را که انسان ها با آن بر خورد دارند نیز فراموش نکرده.علاوه بر این به توصیف محیط و مکان های زیارتی نیز پرداخته است. او در معرفی محیط داستان ها و حکایت هایی نیز نقل می کند "مسجدالغمامه مسجدی است که پیامبر اکرم(ص)در شرایط گرمای تند که بسیاری از مسلمانان را دچار ناراحتی کرده بود از خداوند خواست تا ابری به آسمان بیاید وقدری از گرما بکاهد"
شاید زیبا ترین بخش کتاب توصیفی است از زمانی که در بیت الحرام حضور میابد"پاک پاک گناهم را در خیابان گذاشته ام و بی هیچ چیز آمده ام.و حالا فقط قطره ای هستم و در کنارم آدم ها قطره قطره بر زمین ریخته اند...یک فطره از دریا و قطره هایی در کنارت.ثروت تو پارچه ای سفید است و نا چیز همین!"
با توجه به شرح کامل اعمال حج سفرنامه ای کامل به نظر می رسد که مایه های طنز را هم در آن می توان حس کرد تا فراموش نکنی سفر نامه را یک طنز نویس نوشته"آرام آرام همه چيز ايرانی میشود. مسئولان محترم از همان دم در و هنگام تبريك اعلام میكنند كه هر كسی وارد میشود آب ميوه خودش را بگيرد. از همان نوع ايرانیگری كه در سال های اخير مد شده است. همه جهانيان بايد بدانند كه حاج آقا به تمام زائران آب ميوه اعطا كرده است. و بعد در گزارش كار بياييد و بعد از صدا و سيما پخش شود و بعد در نماز جمعه مورد توجه قرار بگيرد و بعد در گزارش كار بياييد و بعد از صدا و سيما پخش شود و بعد در نماز جمعه مورد توجه قرار بگيرد...اجتماع آبمیوه گیر ها راه را برای وارد شوندگان بند می آورد و همین باعث می شود که تلاش برای حمایت از خواهران و لاجرم جدا ساختن ورودی برادران آغاز شود ودر نتیجه بلبشویی می شود آن سرش نا پیدا...بر در و ديوار ولادت فاطمه زهرا (س) را تبريك گفتهاند. داخل كه میروی شگفتی بيشتر میشود. يك مداح محترم و عزيز در حال ذكر احوال حضرت فاطمه (س) است و بقيع. گريه حضار بلند است. هر كلمه از دهان او صادر میشود سريعاً گريه را به آسمان میبرد ... مداح با غم غريبی میخواند: خدايا امشب شب ولادت فاطمه (س) است و جمعيت میزند زير گريه، گريه عجيب و غريب!"
عنکبوت شب مردادی زیر نور چراغ حیاط و تارهایی که لای شاخه های درخت کوچک تنیده و انتظار و انتظار که طعمه در آب معجزه گر دهانش بیفتد...راستی در خانه های مردم و روی بام هایشان چه می گذرد ؟
ماهی ها در شب می خوابند
سودابه اشرفی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"ماهی ها در شب می خوابند"اولین کتابی است که از سودابه اشرفی نویسنده ای مقیم کالیفرنیا در ایران به چاپ رسید.به محض انتشار نیز به عنوان بهترین رمان سال مهرگان برگزیده شد و جایزه ادبی صادق هدایت را از آن خود کرد.
داستان روان "ماهی ها در شب می خوابند"خاطرات زنی است که در سال های انقلاب به خارج از ایران سفر می کند.
رمان فراز و نشیب های زیادی دارد گاهی نوشته ها آنقدر پیچیده است و یا شکل ادبی به خود می گیرد که نمی توان فهمید چه شده و کجای ماجرا هستی!به طوری که در کلمات و گفتگو هایی که نه راوی آن ها معلوم است و نه زمان و مکان آن ها گم می شوی و بر عکس گاهی بسیار روان و حتی کش دار است.
داستان با بیانی ساده از پیغام تلفنی برادر گمشده "طلایه"شخصیت اصلی و راوی داستان شروع می شود."طلایه سلام من علی هستم.علی...برادرت!و بعد چند ثانیه سکوت است٬یا صدای نفس بغض...طلا٬طلا جون؟"
همین پیام تلفنی انگیزه ای می شود تا او به خاطرات دور خود در سال های انقلاب بازگردد!
طلایه بی پرده ازفرنگیس می گوید که از روستایی کوهستانی به شهر آمده و گاه و بیگاه، ناله میکند که "کاش قلم پایم شکسته بود و از کوه پایین نمی آمدم"در واقع او تنها شخصیتی است که ریزبینانه تر از بقیه شخصیت ها به او پرداخت شده است به طوری که یکی از فصل های کتاب به او اختصاص دارد ودقایق آخر عمرش را به تصویر می کشد.او در این فصل روزهایی را به خاطر می آورد که همراه زن همسایه شهناز خانم میخوارگی می کرده در زمان حیات پدر هنوز و حتی دور از چشم طلایه.
و از پدری می گوید مستبد و زور گو که کتاب هایش به فرمان او و با دشنام هایی که نثار طلایه معلم مدرسه و مادر می کند سوزانده می شود. مردی سنتی و سختگیرکه همه جا این ویژگی را دارد جز آن بخش از داستان که موهای طلایه لای پره های کولر گیر می کند."همه چیز با سرعت چند ثانیه شروع و تمام می شود.سرم را با دو دست می گیرد و می برد داخل بدنه کولر.بوی سایه.بوی مهربانی.پروانه فلزی می چرخد و ناگهان با سرعت موهایم را چنگ می زند..."مرد مقروضی که سرانجام خود کشی می کندگرچه شاید دلیل این کار به عقیده مخاطب چندان قانع کننده نباشد.
راوی داستان ازرابطه اش با برادرانش می گوید.از علی که به سربازی می رود تبعید می شود اما مخارج خانواده را تامین می کند .اوست که با وجود سایه حکومت پدر بر خانواده، وارد ماجرا می شود تا طلایه مجبور به ازدواج با پسر دایی نشود.گرچه با حضور بی مورد عمویی که تاکنون نقشی در داستان نداشته خواستگاری پسر دایی و جواب ردطلایه به او نقشی برای ساخت شخصیت مستقل طلایه به نظر می رسد.
از امیر که سایهاش روی دیوار و از پشتِ بامِ شبنشینیهای تابستانی در خانه سوگند دیده می شود سایه ای که حرص پدر را در میآورد"خودم سایة مرتیکه رو روی دیوار اتاقش دیدم. گیس های بلند داشت. از همین بیتلیها..." برادری که مادر، شماتتش می کند که"رفتی سلمونی؟"امیری که راز حضور فرزندش همیشه در دل طلایه می ماند.
راوی از ماجرای تلخ برادرنی می گوید که کشته شدن مظلومانه ی یکی بطور غیرمستقیم بوسیله ی دیگری،با نیش هایی ذهنی خواننده را به ماجرای هابیل و قابیل پیوند می دهد.
به طور کلی اندوهی با زبانی شاعرانه،در تمام فضای داستان سایه انداخته است.که با هاله ای از رنج و گرفتاری، لحظه لحظه زندگی شخصیت ها را به تصویر می کشد. گرچه شخصیت های فرعی مثل، کیلا که در فصل شروع داستان روی پیامگیر تلفن طلایه،پیامی می گذارد مبنی بر اینکه به آلمان می رود و یا گیسو،شهناز،خانم معلم،کارگر نقاش ِپدر،پسر دایی، عمو، در ماجرا کمرنگ دارند .
"ماهی ها در شب می خوابند" روایتی تلخ از دوره ای آشناست که سودابه اشرفی با مهارت آن را به تصویر کشیده است.
زن بودن خیلی
زن بودن خیلی قشنگه ! چیزیه که یه شجاعت تموم نشدنی می خواد ! یه جنگ که پایون نداره ! اگه یه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری ! اول از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه می شه مث یه پیرزن مو سفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد !
خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد ، اون روز یه قدرت بروز یه قدرت با شکوه متولد شد که بهش نافرمانی می گن !
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی/یغما گلرویی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اوریانا فالاچی خبرنگار ایتالیایی ونویسنده کتاب"نامه به کودکی که زاده نشد"در این اثر خود جسورانه زندگی زنی را نقل می کند که بدون تمایلش به بچه دار شدن بار دار می شود به موجودی که در شکم دارد عشق می ورزد و...و این اتفاقی است که خود تجربه اش کرده!او درباره این کتاب گفته است:"دلیلی برای دروغ گفتن نیست!من مانند بسیاری از هم جنسانم حقیقت را انکار نمی کنم.آنچه از زبان قهرمان این کتاب حکایت کرده ام ماجرایی استکه در زمانی نچندان دور برای خودم اتفاق افتاده!من حامله شدم به طفلی که در شکم داشتم عشق ورزیدم و..."
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"داستانی است از زندگی زنی که می کوشد فرزندش نامشروع خود را تنها به علت تعلق خاطری که نسبت به آن احساس می کند، در بطن خویش حفظ کند. زن با تمام وجود تمام درسهایی که تا به امروز از زندگی یاد گرفته است را برای کودک خود بازگو می کند تا روزی که چشم به دنیا می گشایدخودش و دنیایش را بهتر بشناسد:"زندگی یعنی خستگی!کوچولو!زندگی یه جنگه که هر روز تکرار می شه و عوض شادی هاش-که تنها قد یه پلک به هم زدن دووم دارن-باید بهای زیادی بدی!"
تا زمان تولد کودک مدت زیادی باقیست . هر یک از اطرافیان زن با دیده ی تردید به تولد او می نگرند و انگار هیچ یک از تولد او خوشحال نمی شوند.زن هم گاهی از میلاد این موجود کو چولو خوشحال است و گاهی بر عکس!با این همه همان کاری را می کند که همه می کنند"من به جای تو تصمیم گرفتم تو به دنیا میای!"
حس دلسوزی مادرانه ٬در کنار قصه های شبانه به همراه درد دل های روزانه ی یک زن با نگارشی ساده مایه اصلی کتاب است٬درد دل ها و قصه هایی که گاه رنگ نصیحت به خود می گیرد و می خواهد کودک را از افتادن در دام زندگی نجات دهد!
آنچه فالاچی به آن تاکید داشته زن بودن زن زیستن و نگاه به انسانی با جنسیت زن و نگاه های گاه زننده و وقیحانه مردان به زنان است به طوری که آنرا به کودک خود که هنوز جنسیتش مشخص نیست هم یادآوری می کند:"می دونم دنیای ما با دست مردا و برای مردا ساخته شده و زور گویی و استبداد تو وجودش ریشه های قدیمی داره!"
این حرف زدن و این درد دل کردن با کودکی که هنوز زاده نمی شودتا پایان کتاب و تا زمانی که مادر خود را به خاطر کوتاهی در مراقبت از طفل خود گناهکار می بیند٬ادامه دارد در نهایت طفل که حالا در شیشه کنار مادر است به سخن می آید و نگاهی تازه به مادر هدیه می کند:"گریه نکن !مامان!من می دونم که تو واسه عشقی که به من داشتی این حرفارو می زدی دلت می خواس روزی که با وحشت به دنیا اومدن روبرو می شم دچار پشیمونی نشم...توی دنیلی من که تو بهش می گی تخم!یه هدف به اسم به دنیا اومدن بود و بس!ولی تو دنیای تو هدفی غیر از مرگ وجود نداره!زندگی محکوم شدن به مرگه!من نمی دونم چرا باید از نیستی در می اومدم تا دوباره بهش برگردم!"
در پایان جنین چند ماهه که دیگر قادر به رشد در بدن مادر نیست را از مادر جدا می شودحال مادر معنای معجزه ی تولد را باز می یابد این بار زندگی را با نگاهی نو برای خودش و کودکش تعریف می کند:"زنده شدن ارزش درد کشیدن رو داره!حتی اگه به قیمت عذاب کشیدن و مردن تموم بشه!"
بخشی از کتاب "و دیگران"
نوشته محبوبه میرقدیری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محبوبه میر قدیری در سومین اثر خود"و دیگران"از عشقی بد فرجام می گوید.حکایت تنهایی و ترس.ترس از تنها ماندن٬ترسی زنانه!ترس از این که مبادا هرگز لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشی پس با نیاز خود به حریم دیگری دست می بری٬دست درازی به حقی که سهم تو نیست و از آن دیگری است.اما انچه زن تجربه می کند نه عشقی راستین است و نه احساسی غرور افرین که بتوان آنرا بر زبان آورد و در حریم امن آن آشیان ساخت٬که فرو رفتن در باتلاق احساسی تند همراه با شرمساری است"حالا این را می دانم که تو فرشته بوده ای و هستی و من٬حوای گناهکار!ان زمان اماخلاف این فکر می کردم.من فرشته بودم و تو حوایی پیر لجوج و خودکامه!تو در خیالم پیر زن مکاری بئدی که جوانی ساده و صمیمی را فریفته بود!نه به دانه ای گندم و نه به سیبی سرخ که به حکایتی٬حکایت عشقی نا فرجام!"
و دیگران حکایت بیمار اتاق شماره پنج بیمارستانی است که در سکوت سر گذشتش را برای همراه بیمار اتاق شماره نه٬رقیب زندگی اش باز گو می کند"تو سر جای خودت بودی٬توی خانه بودی...و من٬من هنوز زینت پشت در آن قلعه بودم و خیالم پر بود از لحظه های انتظار"
قصه زنی که هویتش را از دست داده آنچنان که در تمام طول داستان نامی از خود به زبان منی آورد اما نام نقش هایی را که داشته خوب به یاد دارد"حکایتی است!زندگی این زن که من باشم٬زینت باشم٬پروین باشم و زهره باشم.حکایتی است!حکایتی هستم من نا گفته و نا نوشته!"
زن وا گویه می کند و می گوید٬از پدری که عاشق می شود٬مادری که حرف هایش را قورت می دهد٬برادری که اعتیاد ویرانش کرده و خواهرانی که قطعا شبیه او هستند!و از عشقش می گوید٬مردی که پیش از این با زنی ازدواج کرده که ده سال بزرگتراز خودش بوده!وازعروسکش می گوید و همبازی کودکی اش که پدر دلبسته مادرش می شود!و راضیه دوستی که رازش را می داند و نمی داند!
زن در سکوت می گوید و می گوید"نمی توانم.لب از لب نمی توانم باز کنم.بگویم چی؟سال ها پیش یکی٬یک نفر...تمام شده است زینت.تمام تمام."و نجوا می کند"دختره این جا نشسته٬گریه می کنه٬زاری می کنه..."