تبليغاتX
ساندویچ
انسان یگانه موجودی است که می داند که می میرد...

برگرفته از کتاب ضد خاطرات نوشته اندره مالرو


آندره مالرو نویسنده انقلابی و شهیر فرانسوی در کتاب حاضر به بازگو کردن خاطراتی از زندگی پر فراز و نشیب خود می پردازد ، البته نه بازمان بندی دقیق نه به طور کامل، بلکه حوادث را بر اساس اهمیت و مقامشان بازگو می کند و برداشت شخصی خود را از حوادث گذشته در اختیار قرار می دهد و به همین دلیل کتاب فوق را ضد خاطرات می نامند.

مالرو خود در مقدمه کتاب می گوید:« من این کتاب را ضد خاطرات می نامم زیرا پاسخ گویی پرسشی است که خاطرات مطرح نمی کند و به پرسشهایی که خاطرات مطرح می کند پاسخ نمی دهد!» در سطرهای ابتدایی کتاب، مالرو توضیح می دهد« من تقریبا برای خودم جالب نیستم و رفاقت که سهم بزرگی در زندگی من داشته با کنجکاوی سازگار نبوده است» یعنی آنکه نویسنده نه خواهان بحث و جدل پیرامون پیچیدگیها و ظرافت های روح آدمی است و نه طالب باز گو کردن خصوصیات شخصی و نوشتن خاطرات کلاسیک. او نخست خود را در میان دیگران و در بطن تاریخ قرار می دهد و سپس برای آشنا کردن خوانند گان با ابعاد روحی خودش، از جهان اطراف و تجربیاتی که در تعامل با آن دست آورده سخن می گوید و خصوصیات فردی خودش یا دیگرا را به ابعاد جهانی گسترش می دهد .

با نظریات کمونیست ها و مارکسیسم انقلابی درباره قرار گرفتن تاریخ در ورای همه چیز و جبر تاریخی آشنا هستیم، این نظریات اصولی فلسفی بودند که ازهگل آغاز شدند، که در نظرش تاریخ خدایی سنگدل و بی رحم بود و ارابه پیروزی خود را از روی بدن مردگانی که در برابرش قرار می گرفتند، عبور می داد و پیش می راند. و این خدای سنگدل همواره تجربه های تلخی را به مالرو تحمیل کرد: مرگ همسر محبوبش - خود کشی پدر و پدر بزرگش ( که از زبان یکی از شخصیت های کتاب می گوید : خودکشی ارثی است!) ، از دست دادن پسرانش در تصادف اتومبیل که ( شوک آن را به ساعقه تشبیه کرده) و سر انجام به خاک افتادن همرزمان انقلابی( در طول جنگ جهانی دوم و نبرد داخل اسپانیا) .

مالرو به باز گو کردن این تجربیات تلخ و تشریح حالات روحی خود در زمان وقوع این حوادث به بازگو کردن اندیشه هایش درباره وضعیت بشر در جهان می پردازد و به همین دلیل با توجه به مضمون اندیشه و ایدئولوژیهای باز گو شده ، نام یکی از کتاب های قبلی خود را برای هر فصل در نظر می گیرد( مانند: جاده شاهی- امید- سرنوشت بشرو وسوسه غرب). همانطور که در ابتدای بحث گفته شد مالرو حوادث را بر اساس زمان وقوع بازگو نکرده است و این نکته را از دو تاریخ در ابتدای هر فصل به نگارش در آورده به راحتی در می یابیم چرا که اولی تاریخ زمان و وقوع حوادث است و دومی تاریخ تحریر آنها. نویسنده حتی در داخل فصل های کتاب ترتیب زمانی را رعایت نمی کند و غالبا از ماجرایی به ماجرای دیگر بازگشت می کند و پیش از آنکه به مطلب نخست بازگردد، حوادث و ماجراهای مختلفی را بازگو می کند، زیرا اعتقاد راسخ دارد که انسان خود را بر اساس ترتیب زمانی نمی سازد بلکه از ورای تجربه های تلخ و شیرینش است که شخصیت و کاراکتر آدمها متولد می شود و پا به عرصه وجود می گذارد و نویسنده سعی می کند تا از خلال عناصری از همین تجربیات خودش و تاریخی را که در آن زیسته است را در یابد.

بر اساس این اصل، ما با سیلی از تجربیات گوناگون مالرو آشنا می شویم( از خطر سقوط با هواپیما ی تک موتوره تا خاطرات نبردهای جمهوری خواهان اسپانیا در برابر ارتش فالانژ به رهبری ژنرال فرانکو). نهضت آزاد سازی فرانسه از چنگ آلمان فاشیست، اردوگاه های کار اجباری و شیوه های شیطانی و حیوانی بهره کشی و کشتار انسانها، گروهان بین المللی نبرد انقلابی اسپانیا( و همرزمان مشهورش مانند آندره ژید یا رومن رولان و...) هر یک که بخشی از کتاب ضد خاطرات را به خود اختصاص داده اند . در تمام این بخشها مالرو مانند یک شخص ثالث در پروسه ای دائمی از کنش متقابل قرار دارد( با انسانها تاریخ و واقعیت هایشان و البته طبیعت) و شناختش از جهان اطراف خود را گسترش می دهد و به مرزهای فلسفه وجود بشر در روی زمین و سرنوشتش نزدیک می شود. دایره ای وسیع از اطلاعات اجتماعی و جمعی که با حوادث زندگی خصوصی مالرو در هم می آمیزد و جهان بینی خاص او را شکل می دهد . ولی همانطور که خواهیم دید حتی گستره فکری و رفعت اندیشه مردی نا آرام و انقلابی چون مالرو نیز از محافظه کاری- تعصب و محدود بودن و نقص و اشتباه بر کنار نمی ماند و به طور مثال او که با از دست دادن پسرانش، ارتباط خود را با نسل جوان می گسلد از سیر انقلابی و رادیکالیستی جوانان فرانسوی بی اطلاع می ماند و هنگامی که در برابر آن قرار می گیرد تبدیل به مردی محافظه کار می گردد!!( جانبداری مالرو از دوگل در جریان جنبش دانشجویی فرانسه). یا در نبرد انقلابی اسپانیا از تجزیه و تخلیل وابستگی مطلق حزب کمونیست اسپانیا به استالین و عواقب فاجعه آخرین آن برای نهضت انقلابی عاجز می ماند و تا پای مرگ پیش می رود.

ولی این نقص ها و اشتباهات نباید سبب طرد کامل اندیشه مالرو شود،اندیشه ای که بر عظمت وجود انسان آگاه بود و برای رشد و پرورش کوشش می کرد. هر چند مالرو با توجه به رنگین کمانی ازمضمونها و اندیشه ها کتاب خود را فصل بندی کرده ولی در بسیاری از آنها شیرازه ای مشترک به چشم می خورد : انسان و مساله مرگ / انسان یگانه موجودی است که می داند که می میرد. به عقیده مالرو مرگ است که زندگی را به صورت سرنوشت بشر در می آورد و هر کس با موضعی که در برابر مرگ می گیرد، تعریفی از هویتش ارائه می دهد.

ضد خاطرات در حقیقت به پرسشهایی که مرگ درباره جهان مطرح می سازد از زبان قهرمانانش پاسخ می گوید. قهرمانانی که برای نجات خود از استیلای زشتیها و تیرگیهای جهان اطراف( که مرگی دردناک- خاموش و تدریجی را به آنها تحمیل می کرد) به استقبال مرگ می شتابد و این چنین از نعمتی بزرگ بر خوردار می گردند، نعمتی که دکتر علی شریعتی آن را دوباره نمردن می خواند ! همانگونه که مالرو به مقابله با مرگ شتافت و از این نعمت بزرگ بر خوردار گشت تا هم اکنون در میانمان به زندگی ادامه دهد و در جامعه کنونی یا حتی نسلهای آینده نیز حضوری پر رنگ و پر محتوا داشته باشد و این خصلت مردان بزرگ ، مردانی که مالرو یکی از آنان بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت توسط ساندویچ |

اگر می بینید بچه های ساندویچ این روزها بی حوصله هستند و مثل همیشه ساندویچ را مرتب به روز نمی کنند به این خاطر است که ما این روزها در غم از دست دادن پدر عزیز خیارشور شریک شده ایم...هر چند در غم از دست دادن پدری که سال های سال تنها تکیه گاه بوده و با هیچ پاک کنی نمی توان خاطراتش را پاک کرد ، هیچ نمی توان گفت.اما امیدواریم خیارشور فراموش نکند ما دوستان قسم خورده ای هستیم که هیچگاه یکدیگر را تنها رها نخواهیم کرد.


این نان ، نان سالهایی است که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است .

کتاب نان سالهای جوانی نوشته : هاینریش بل


مدت ها است کتابی نخوانده ام یا اگر خوانده ام کتابی نبوده که بتوانم در تحلیلش اینجا چیزی بنویسم . البته نه به این خاطر که کتاب ها بی محتوا بوده اند بلکه به این دلیل که این روزها بی حوصلگی مجالی برای نوشتن نمی گذارد.
کتاب نان سال های جوانی کتابی است که مدت ها قبل خوانده ام و امروز دوباره آن را ورق زدم.
داستان کتاب در رابطه با مرد جوانی است که از روستای خود به شهر آمده امرار معاش می کند ، وی تعمیر کار ماشینهای لباسشوئی است او که در گذشته بسیار با غم نان مواجه بوده است امروز با در آمدی که دارد روزگار متوسطی را می گذراند و با دختر آقای ویک بر شخصی که در واقع کار فرمای اوست قصد ازدواج دارد.
همه چیز از یک آینده روشن حکایت می کند اما با ورود دختری به نام هدویگ که از روستای مرد جوان به قصد معلم شدن به شهر می آید و مسئولیت پیدا کردن مسکنش با اوست همه چیز به هم می ریزد و دیوانه وار عاشق دختر می شود و......
نویسنده در این کتاب مساله بغرنج گرسنگی را به شکل سمبولیک نان مطرح می کند ، نانی که مرد در تمامی دوران نوجوانی و قسمتی از جوانیش در پی یافتن آن است و به دست آوردنش در ورطه ای از حرص آز با معصومیت و انسانیت درون خویش دست به گریبان است . تا جائی که دست به دزدی از صاحب کار خود می زند و با پول آن برای خود نان می خرد .
اما با آمدن هدویگ ، زندگی او دگرگون می شود و در لحظه ای از درک و آگاهی و شعور قرار می گیرد و در می یابد که به تمام چیزهایی که نمی داند واقف گشته و این مساله به صورت نمادین مطرح می شود که او حتی به لغات انگلیسی که هرگز در دوران تحصیلش آگاهی نداشته ، آنها را به یاد می آورد در می یابد که واحد تمام محاسبات نان نیست و عشق به دختر او را به نور درونش رهنمون میکند و او تمامی سالهای قبل را نه به دست فراموشی می سپارد نه آنها را از ضمیرش حذف می کند بلکه به آنها آگاه می شود و به شهودی نایل می آید که نگرش او را به مساله نان یعنی مادیات و حرص و آز درون یعنی غرایز کاملا دگرگون می کند .
تمامی سالهایی که خود او درباره اش می گوید: این نان ، نان سالهایی است که در ذهنم همچون مه غلیظی سایه افکنده است .

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت توسط ساندویچ |

...بخواب هلیا ، دیر است.دود دیگانت را آزار می دهد...بازگشت من به شهر ، بازگشت من به سوی تو نیست.سگ های خانگی ، مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند...پدر!  بگذار به شهری برگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت و نخستین گریستن های کودکانه را.

                                                 بخشی از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم نوشته نادر ابراهیمی


  این کتاب شامل سه بخش : باران رویای پاییز ، پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد و پایان باران رویا است که می توان عاشقانه ترین بخش آن را باران رویای پاییز دانست.
این کتاب در کنار کتاب " یک عاشقانه آرام " از زمره عاشقانه ترین کتاب های نادر ابراهیمی است که با توجه به حجم کمی (110صفحه) که دارد از تاثیرگذاری چشمگیری برخوردار است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد شده بود.به شهری که دوستش می داشت...و می گوید هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !
هر چند مضمون این کتاب دست مایه فیلم های فارسی و داستان های بیشماری بوده است ، با این همه این بار نادر ابراهیمی  با نثری متفاوت ، لطیف و سرشار از احساس آن را به رشته تحریر درآورده است.
این کتاب کوچک ، تنها داستان گلایه ها و واگویه های مرد عاشقی نیست که محبوبش رهایش کرده...نویسنده با دقت و ظرافت در پس پرده دلتنگی عاشقی تنها ، بسیاری از عادات ، معضلات و نکات اجتماعی و حتی سیاسی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.
نادر ابراهیمی در این کتاب خواننده را با جریانی آرام وارد دنیایی از تضاد ها و تناقض های جامعه می کند که افکار پوسیده حاکم بر آن معصومیت کودکی را به بی وفایی ، عشق را به نفرت و زندگی را به زنده مانی تبدیل کرده است و هنگامی که عاشق تنها رها شده به شهری که روزگاری دوستش می داشت...در آن به دنیا آمده بود و با هر نفس عشق را در دل پرورانده بود...بازمی گردد ، هر چند پدران این شهر از دنیا رفته اند اما رسوم و عادات کهنه آنان همچون تار عنکبوتی ، هر زنده و جانداری را به بند می کشد؛ عنکبوت پیر مرده اما تارها هنوز پابرجا مانده است.
آنچه باعث می شود فضای حاکم بر این شهر کوچک ، یادآور روزهای سیاه و سفید روسیه در زمان انقلاب باشد ، شاید زمینه فکری نویسنده است که البته در کتاب " یک عاشقانه آرام " نمود بیشتری دارد.
نادر ابراهیمی در روزهای انقلاب که احزاب و گروه های زیادی متولد شدند و جوانان زیادی را به خود جذب کردند ، یک کمونیست بود و شیوه تفکر ، نگرانی ها و دغدغه هایی که در داستان هایش به چشم می خورد مربوط به باورهای حزبی اوست.
هر چند داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، انباری از جملاتی لطیف و عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذار است اما گاهی به نظر می رسد این کتاب ، یک کتاب داستان نیست ؛ گویی این جملات ، حرف دل نویسنده ای است که روی کاغذ فریاد کشیده است تا بالاخره خوانده شود...درست مثل کتاب هایی که جملاتی کوتاه و زیبا از نویسنده های مختلف نقل می کند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت توسط ساندویچ |

به خود مى گفت كه بايد در اين زندگى كليد، كدى مى داشت تا با زبانى مختصر و بى ابهام، تمام پيچيدگى اين رفتارهاى بسيار طبيعى و درهم گره خورده و زجرآور را و اين پيچيدگى زندگى كردن و دوست داشتن را بيان كند.

                                                                             بخشی از کتاب موسیقی زندگی نوشته آندری مکین

 


 آلکسی ، پیانیستی  است از خانواده ای روشنفکر که قصد دارد اولین کنسرتش را در 24 مه 1941برگزار کند . درست در همین روزهای شیرین که آلکسی می اندیشد بالاخره روزهای آرامش و خوشی فرا رسیده و سال های شکنجه و وحشت برای او و خانواده اش به پایان رسیده است ، به دنبال دستگیری پدر و مادرش برای تصفیه حساب های استالینی ، وی مجبور به ترک شهر خود می شود.

از اینجاست که کابوس های او آغاز می شود چرا که آلکسی پس از فرار و پناه بردن به عمه اش در اکراین مجبور می شود با هویت یک سرباز مرده به حیات خود ادامه دهد...حالا او از تنها علاقه و کارش که به آن عشق می ورزد دور مانده و بدون حامی...بدون هویت با نقاب سربازی مرده می جنگد تا زنده بماند.روزها می گذرد و آلکسی غوطه ور در بی پناهی و در قالب مرده ای در ارتش می جنگد تا این که ناگهان جنگ تمام می شود بدون این که زندگی لحظه ای بایستد.

شخصیت اصلی کتاب در حالی که نمی داند باید با زندگی بی ثبات و پر ابهام اش چه کند و رها میان زمین و آسمان دست و پا می زند هنگامی که به هیچ چیز نرسیده به همه چیز محکوم می شود.

راوی ، مسافری است که داستان زندگی آلکسی را از زبان خودش در قطار می شنود. نویسنده با شتاب و بی وقفه ناگهان از زندگی می نویسد که عشق دختری به نام استیلا برای آلکسی می سازد . این در حالی است که برگه های زیادی را سیاه می کند تا ویرانی و بی هویتی را در قالب کلمات به تصویر بکشد.

کتاب موسیقی زندگی در واقع موسیقی زندگی درونی پیانیست جوانی است که رنج ، تقدیر و آزادی و را تجربه می کند و خواننده همه جا حس می کند این داستان حرف خورده شده ای است که هیچگاه گفته نشده و نمی شود ...حتی در این کتاب...حتی در این داستان .شما دائم احساس می کنید در هر جمله ، کلمه ای کم آمده است.
تاریخ قطور روزهای خون و دود روسیه در این رمان از دید نویسنده که خود نیز از میان همین آتش و خون ، جان سالم به در برده است به زیبایی به تصویر کشیده شده است و شاید به همین دلیل است که میل به زندگی در کلمه به کلمه این داستان در کنار هول و هراس و نفرت جنگ به چشم می خورد.

کتاب موسیقی زندگی را می توان بیانگر نوعی مبارزه بی صدا و درونی پنداشت... هنگامی که می خوانی و تصور می کنی دست های آلکسی روی کلید های پیانو می لغزد بی آنکه صدایی از آنها شنیده شود...نمی توان گفت چون صدا نمی آید موسیقی نیست...و چون آلکسی نمی نوازد ، پیانیست نیست !

 این کتاب درست مثل احساساتی است که مدت درازی محبوس مانده تا هرگز نتواند در روشنایی شکوفا شود...و ناگهان همه چیز از بین رفته است.

به قولی این داستانی است از عشق...آزادی برای بخشی از ما که به زندگی ادامه می دهد در آن هنگام که جهان می میرد.در داستان موسیقی زندگی می توان به سادگی دید چطور وقتی که جهان می میرد ، شما می توانید به زندگی ادامه دهید ؛ همانطور که وقتی شما می میرید ، جهان زنده می ماند!

اين رمان با ترجمه ساسان تبسمى در انتشارات مرواريد چاپ شده است.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت توسط ساندویچ |

 

تا زمانی که آخرین ترانه نباشد هنوز از دست نرفته ایم. 

 

                                                                            

  دیالوگی از فیلم رقصنده در تاریکی


 

اینجا شما نمی دانید در حال نگاه کردن به یک فیلم موزیکال هستید یا فیلمی فلسفی که کارگردان  واقعیات زندگی را به ریشخند می گیرد یا یک درام خانوادگی که مادری در آن سعی دارد به هر شکل فرزندش را از کوری مطلق نجات دهد...
"سلما" مادری است مهاجر(اهل چک که به امریکا آمده) که به خاطربه ارث بردن بیماری خانوادگی در حال کور شدن است . او با پنهان کردن کم شدن بینایی خود سعی دارد با کار کردن در یک کارخانه هزینه جراحی تنها فرزندش که از این بیماری ارثی در امان نمانده را تهیه کند...اما در این میان وقتی پلیسی با سواستفاده از ضعف بینایی "سلما" تمام پس انداز او را می دزدد ، "سلما" مجبور می شود برای بازپس گرفتن آنچه حق اوست از پلیس دزدی کند و در این کشاکش به طور ناخواسته وی را بکشد و اینگونه "سلما" محکوم به اعدام می شود.
در سرتاسر فیلم اندوه لطیفی لحظه به لحظه ، بیننده را نوازش می کند و او را واردار می کند دور از رویاهای "سلما" که همگی در موزیک غوطه ور است به واقعیت های تلخ زندگی پوزخند تلخ تری بزند. به این تریتب در پایان فیلم هنگامی که تمام آنچه احساس می کنید جز اندوه و رنج "سلما" نیست شاید خود را سرزنش کنید که چطور کنترل احساسات خود را به دست کارگردان سپردید تا این طور شما را تلخ کند.

فیلم رقصنده در تاریکی با به تصویر کشیدن رنج های انسان در دنیای آرام بخش موسیقی سعی دارد با نگاهی فلسفی به همه چیز کنایه بزند.
"سلما" مهاجری که بینایی اش رو به تاریکی مطلق می رود ،  حقایق را در تاریک ترین دنیا به بیننده نشان می دهد.این جاست که تاریکی به عنوان نمادی از غم و اندوه و رنج فراوان در مقابل موزیک و رقص به عنوان نمادی از شور و  نشاط و زندگی ، شما را متوجه تضاد میان رویا و واقعیت می کند.
"
سلما" زنی است كه از پشت عینک ته استکانی اش و در رؤياي آهنگين خود، دنياي آرماني خويش را مي سازد و در جهان پيرامون، عقوبت عشق خود به فرزندش را تحمل مي كند. علاقه ای که تمام چارچوب های روابط بشری را می شکند و حتی از زندگی او هم می گذرد.
به نظر می رسد "سلما" زنی تنها در دنیایی بی رحم است یا کودکی است که نمی داند در اطرافش چه می گذرد.اما حقیقت این است که "سلما" مادری است که می خواهد در دنیای تاریک را به روی فرزندش ببندد و تنها راه روشنایی را باز بگذارد.او فارغ از تمام دغدغه هایی که همه ما داریم در دنیای تاریک خیالش که سرشار از رنگ و نور و موسیقی است ، در دنیایی زندگی می کند که دوست دارد زندگی کند.
رقصنده در تاریکی بی شک فیلمی است که با به نمایش گذاشتن رنج و اندوه انسانی ساده و پاک قصد دارد احساسات بشر دوستانه بیننده را تحریک کند.
صحنه هاي موزيكال فيلم با ترانه هايي ناملموس اما هيجان انگيز و زيبا نقاط قوت اين فيلم به شمار مي آيد. بيورك که یکی از مشهورترین خواننده های پاپ ايسلندي است در این فیلم با بازی کردن در نقش "سلما" برخي از بهترين ترانه هايش را در اين فيلم اجرا مي كند. در تقابل ترانه «I've seen it all» ـ كه داراي مضمون زندگي صنعتي توأم با ضرباهنگ است ـ با ترانه «Scatter heart» ـ كه در ابتدا به صورت نواي لالايي مخوفي در فيلم حضور دارد و در ادامه ريتمي شديداً عاطفي به خو د مي گيرد ـ جمله "تو فقط كاري را انجام دادي كه بايد مي كردي" كليشه وار در ضمير ناخودآگاه مخاطب ثبت و موجب مي شود كه اين تقابل، در كل جريان فيلم جاي خود را به موازنه اي متعادل و تأثيرگذار بدهد.
در محيط كارخانه، بر روي ريلهاي قطار، در دادگاه يا در سلول زندان، هر صداي كوچكي در وجود «سلما»، رؤياي موزيكال را بيدار مي كند. اما از دسته اركستر و نورپردازان و سكوي اجرا خبري نيست. شخصيتها خودشان هستند، صحنه ها بكر و دست نخورده مي مانند و تنها اين "سلما"ست كه همه را در رقصي رؤياگونه تصور مي كند و همين عامل به او اجازه مي دهد كه واقعيت نويني نهد و آرامش شوم تاريكي را ـ تاريكي دنياي نابينايان و دنياي حقيقي كه او را دربرمي گيرد ـ در هم شكند.
 نقطه اوج عاطفي فيلم صحنه اي
است كه سلما در سلول تنگ زندان به خواندن ترانه «My favorite thing» مشغول است و به گفته منتقد بزرگ Godfry Cheshire ، کارگردان(فون تریر) با ساخت اين فيلم درصدد است كه به ما نشان دهد قادر به خلق آن واقعيت نامعقول و توجيه ناپذيري است كه ما را مجذوب خود كند.
در
فیلم های موزيكال كلاسيك همه چيز جاودانه و درخشان است و مرگي دركار نيست اما در رقصنده در تاريكي بندرت مي توان لبخندي را برپهنه هراس و تشويشي كه داستان را پي مي نهد ترسيم كرد.
 متهم نهايي آنچنان كه همواره در اکثر فيلم هاي "فون ترير" مرسوم بوده شكست ناپذير است و سرسختانه بررشته زندگي چنگ مي زند در حالي كه رقصنده در تاريكي به نجوا به ما مي گويد: تا زماني كه اين آخرين ترانه نباشد هنوز از دست نرفته ايم.
فیلم رقصنده در تاریکی به کارگردانی فون تریر توانست جایزه نخل طلایی را در سال 2000 از آن خود کند.
اگر شما هم فیلم رقصنده در تاریکی را ببینید ، اعتراف خواهید کرد که این فیلم یکی از تلخ ترین فیلم های تاریخ سینما است و واقعیت به طرز وحشتناکی با توهمات و رویا های ما متفاوت است.

+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت توسط ساندویچ |

رسیدن عید نوروز همیشه بهانه ای است که همه یاد ها و آرزو ها و مهربانی ها  در کنار لبخند های پر نشاط و صمیمیت نگاه ها جمع شود تا یکدیگر را به خاطر بیاوریم...اینجا بهار بهانه ای بیش نیست ! اگر عید ما در پاییز هم بود باز هم جشن می گرفتیم و برای هم آرزوی سلامت و سعادت می کردیم . ای کاش فقط ایام عید به یاد بهار نباشیم و تنها روزهای عید به یاد یکدیگر !
گروه ساندویچ هر چند به تازگی صفحه سیاه می کند اما برای شما آروزی طولانی ترین سلامتی و کهنه ترین صمیمیت ها را دارد.
بچه های وبلاگ گروهی ساندویچ هر یک با تبریک سال نو برای شما نوشته اند :

به احترام درخت که عریانی تنش را در حجاب سبز می پوشاند بهار را می پذیرم.گرچه دوستش ندارم که رنگ رنگ است و بی وفا!

مار خوش خط و خالی است این بهارببین چگونه زمین را رنگ میزند و بعد رهایش میکند!دوستش ندارم اما به رسم مهر به آیین زمین آغوشم را به رویش می گشایم می گذارم تا در دلم خانه کند....و اینچنین به انتظار فصل یکرنگی فصل سپیدی و پاکی می نشینم!

کچاب

درست مثل یک خواب ساده ! بی آنکه زندگی ترک بردارد ، می آید و میرود این کوله بار عمر .تنها یک دم ؛ فاصله بین سال ها تنها از این ثانیه تا ثانیه بعدی است... و هر دم تلاشی ست برای گفتن یک حرف تازه . می بینی فرصت ما چقدر کوتاه است !
اینک من ، در آستانه این دم از مهربانترین بیابان کلمات قدم به خیال تو می گذارم ، دست به دامن روشنایی دعا می کنم : همه خیس از سادگی شویم و به میل خود وفادار بمانیم !

 

ساندویچ

 

 

بهار زیباست با محول الحالش
تو مرغ عشقی ،بیا به استقبالش
هنوز پس از گذشت سالیان دراز تکرار سفره های هفت سین را دوست دارم چرا که آغاز جدیدی است برای سال جدید و تصمیمات جدید . هفت سین با سین هشتم " سلام به تازگی ها " پر است از انرژی ، پر است از صمیمیت و پر است از تازه شدن... و من سال جدید را دوست دارم چرا که آ« را در کنار هفت سین با آینه و شمع روشن و قرآن و هزاران رویا و آرزو برای آنان که دوستشان دارم آغاز می کنم...
تازه شدن ...انگیزه ای است برای شروعی تازه.
پس تکرار هفت سین امسال را نه به عادت بلکه به خاطر آن حسی که این هفت سین بهار را کنار هم جمع می کنم ، مبارک می دانم و آمدن فصل جدید را خوش یمن .
آغاز فصل تازه تان مبارک!

 

خیارشور

 

 

کتاب و فیلم جزو دلمشغولی آدم هایی است که ترجیح می دهند به جای گم شدن در هیاهوی یک شهر ، در ذهن آدم ها ناپدید شوند ... در ذهن نویسنده ها و کارگردانانی که با انعکاس آنچه از آن رنج می بریم یا شاد می شویم لحظات دیگری را برای ما رقم می زنند ؛ لحظاتی که آدم سیال می شود در یک فیلم یا کتاب!
وبلاگ گروهی ساندویچ بهانه ای است برای کنار گذاشتن تکه های فکر آدم هایی که می خواهند فراتر از یک اتفاق ساده باشند.مجموعه ای از دغدغه های متفاوت و رنگارنگ که هر یک نشانی از خالق اثر خود دارد.
امید آنکه همیشه خوشمزه ترین ساندویچ های دنیا را گاز بزنید و موقع خوردن به چیزهای خوب فکر کنید . زندگی تان همواره مثل ساندویچ تازه و تمام نشدنی !

 

باگت                                                        

+ نوشته شده در شنبه 27 اسفند1384ساعت توسط ساندویچ |

 

                                                       

  

به نظر می رسد هر کس بخواهد در یک خانواده ، لحظه ای تنها باشد ، گناهکار است !

                                                                                  بخشی از کتاب دفترچه ممنوع
                                                                                     نوشته آلبا دسس په دس


 دفتر چه ممنوع ، خاطرات چند ماه از زندگی زنی است که همسرش او را در لابلای روزهای تکراری ، دغدغه ها و مشکلات روزمره زندگی گم کرده و فرزندانش به بهانه تولد در نسلی جدید از موضع قدرت به او می نگرند.
"والریا" شخصیت اصلی کتاب که داستان از زبان او روایت می شود نمادی از مادران و همسرانی است که با به دوش کشیدن بار مسوولیت زندگی سعی در فراهم کردن راحتی و آسایش خانواده شان دارند و هر گونه لذت شخصی را گناهی نابخشودنی در مقابل آنها می دانند.
آنچه والریا را متوجه می کند که در روزمره گی های همسرش(میشل) گرفتار شده و در جنگ و جدال با دخترش(میرلا)به عنوان نمادی از نسل جوان که زندگی را دیگرگونه می بیند در حال غرق شدن است ، نوشتن و دقیق شدن بر آنچه است که طی روز در اطرافش می گذرد.وی ناگهان در می یابد در خانه هیچ چیز ندارد که متعلق به خودش باشد...نه اتاقی...نه زمانی...و نه چیز کوچکی مانند یک دفترچه !
دفترچه ممنوع زندگی مادران و پدرانی را نقل می کند که تصور می کنند به دلیل بچه دار شدن باید تمام وقت خود را به فرزندان و چرخاندن چرخه اقتصادی زندگی اختصاص دهند. آنها همیشه از اینکه کمی گردش و استراحت کنند و به بقیه بگویند ، می ترسند ؛ گویی با گذشت سال ها ، دیگرمفهومی برای عشق وجود نخواهد داشت.
والریا به عنوان همسر و مادر با نوشتن در دفترچه مجبور می شود برای پنهان کردن آنچه حق اوست به سادگی دروغ بگوید و اینجاست که حس می کند زندگی اش به مرحله ای رسیده که لازم است آن را مرتب کند ؛ مثل مرتب کردن کشویی که مدت هاست به آن رسیدگی نشده است.
داستان دفترچه ممنوع با بی رحمی ، قدرت پایه های محکم خانواده را با واقعیاتی ساده در هم می شکند و نشان می دهد علی رغم اینکه به نظر می رسد هیچ کجا امن تر از کانون گرم خانواده نیست ، آدم ها چقدر در یک خانواده تنها هستند اما تظاهری ساده به یگانه بودن می کنند.دفترچه ممنوع به طعنه می گوید : این یک حقیقت است که زندگی خصوصی ما برایمان خیلی با ارزش است اما مجبوریم همیشه تظاهر کنیم که برایمان اهمیت ندارد.
آنچه در اذهان حک شده این است که در خانواده همه اعضا باید نشان دهند هیچ چیزی مهم تر از خانواده و اعضای آن نیست و در هر زمانی ، روال زندگی خانواده مورد تائید آنها است.اما این تظاهری ساده لوحانه بیش نیست که تک تک ما از آن با خبریم و زمانی که بخواهیم تظاهر را کنار گذاشته و در واقعیت عصر خود زندگی کنیم ، تبدیل به عضوی قدر نشناس می شویم که تنها شایسته طرد شدن است.
در این میان وضعیت اقتصادی خانواده نیز موضوعی است که عامل دامن زدن به جدال ها...غرق شدن هر روزه در دغدغه معاش و ... است.
نویسنده دفترچه ممنوع که خود نیز زنی ایتالیایی است با راوی قرار دادن والریا به عنوان زنی که وظیفه مادر بودن ، همسر بودن و کارمند وقت شناس بودن را بر دوش می کشد ، قصد دارد نقش تاثیر گذار زنان را در خانواده به تصویر بکشد و نشان دهد حتی یک مادر فداکار ، یک همسر عاشق و یک زن کارمند نمونه نیز انسانی است با ساده ترین حقوق ...مثل زندگی کردن ! نویسنده به طعنه گوشزد می کند مادران هم باید زندگی کنند.
خواننده به وضوح در می یابد هجوم مشکلات چگونه عشق را تبدیل به عادت می کند و پدر و مادرها با بچه دار شدن از رفتار عاشقانه خود خجالت می کشند و عاشقی را دیگر حق خود نمی دانند....و به مرور زمان گویی آنها خواهر و برادرند ! و چقدر احمقانه است که یک خواهر و برادر بخواهند وفاداری عشاق را از هم طلب کنند.
اما داستان کشمکش والریا به عنوان مادر با فرزندان خود به سادگی به خواننده تفهیم می کند فرزندان به پدران و مادران ، ایمان ندارند چرا که از نسلی دیگرند !
والریا ما بین نسل جدید(دنیای دخترش میرلا) و نسل قدیم(دنیای سیاه و سفید مادرش) مانند مهره ای سرگردان می چرخد و احساس می کند هیچ یک از این دو نسل او را درک نمی کند و او در برزخ بین این دنیاها دست و پا می زند.اینجاست که ترس و اضطرابی که مادران از تغییر دنیا و نسل برای فرزندان خود دارند کاملا توجیه می شد ؛ گویی رفتار ، افکار ، ایده و اهداف فرزندان برای مادرانشان عجیب می شود.
دفترچه ممنوع عامل این جدال دایمی بین فرزندان و والدین در این می داند که شاید هیچ یک از والدین نمی خواهند قبول کنند آنچه به راستی فرزندان را در مقابلشان به قیام وا میدارد ، برای خود آنها هم پیش آمده است.
دفترچه ممنوع متفاوت بودن رابطه مادر با فرزند پسر و دختر را به ظرافت در قالب جملاتی ساده به خواننده تفهیم می کند و در قسمت های پایانی داستان ، خواننده به سادگی می تواند متوجه شود چرا مادر بیش از آنکه با پسرش در کشمکش باشد با دخترش در جدال است ؛ مارد و دختر هر دو زنانی هستند که دنیای زنانه را می شناسند ، هیچ کدام به هم اعتماد نمی کنند چرا که بیراهه ها را خوب می شناسند.اما رابطه مادر و پسر به لحاظ ناشناخته بودن دنیایشان ، امن تر به نظر می رسد.
والریا به عنوان مادری که هر کاری توانسته برای فرزندانش انجام داده ، هنگامی که متوجه می شود دخترش او را محرم خود نمی داند در دفترچه اش می نویسد : دردناک است که انسان همه زندگی خود را صرف فرزندان کند سپس بفهمد که درست تنها کسانی که مورد اعتماد آنها نیستند همان پدر و مادر است.
در این کتاب هر چند نقش میشل به عنوان همسر ، کم رنگ است اما در واقع همین کم رنگ بودن است که به یاد والریا می اندازد سال هاست زندگی نکرده است.
در حالی که زن راوی داستان درگیر رابطه ای عاشقاه شده که خلا کم رنگ بودن همسرش را پر می کند و با خود فکر می کند شاید بهتر است یک زن برای این که خوشبخت باشد به کسی متعلق باشد ، همسر وی روزها را به دنبال دنیای گمشده پشت سر می گذارد و والریا را تنها مادر فرزندان و زن خانه اش می داند که باید به فکر پختن غذا و شست و شو باشد . برای او عشق بهانه ای است که پس از گذر سال ها و بزرگ شدن فرزندان نشان دادنش گناهی بیش نیست ...فارغ از این که عشق وجود ندارد و باید آن را روزانه به وجود آورد و بعد در بلندترین نقطه آن ایستاد !
دفترچه ممنوع شاید داستان زندگی توست...شاید داستان روزهای تنهایی مادر توست ...داستان دلخوری ها و جدال های هر روزه تو و مادرت و یا خیال پردازی های پدرت ! امروز شاید تو میرالا ( دختر ) و مادرت والریا باشد...اما فردا تو میرلایی هستی با کودکی در آغوش که میرلا است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت توسط ساندویچ |

بهشت و جهنم همین دنیاست،پشت این پنجره ها ، دیوارها ...دنیایی پس دنیا و ما هم در مابین اش گیر کرده ایم...خدا و شیطان روی روح تمام بشریت شرط بستن ! قانون اینه که هیچ تماس مستقیمی با آدم نداشته باشن...فقط تخت تاثیر قرار بدن ! همین !

 


 فیلم کنستانتین ،  داستان همیشگی جنگ بین خوبی و بدی...شیطان و فرشته است.داستانی از میزان باور و ایمان انسان ها به بهشت و جهنم.
کنستانتین داستان مردی است که حرفه اصلی اش احضار ارواح ، جن شناسی و جن گیری است و با اتکا به نیروی خود سعی دارد دنیا را از دست پسر شیطان نجات دهد. داستان از این قرار است که"جان کنستانتین" یک بار خودکشی کرده و نجات یافته است ، پس می داند بعد از مرگ تنها دری که به روی او باز می شود در جهنم است.او با استفاده از نیروی خود که به وی قدرت می دهد با شیاطین مقابله کند ، سعی می کند به نوعی رحمت خداوند را برای خود بخرد تا از جهنم خلاصی یابد چرا که خوب می داند آنچه در جهنم انتظارش را می کشد عذابی سخت است.
داستان از آنجا شروع می شود که دو ولگرد در خرابه های خارج از شهر مکزیک به دنبال غذا...لباس و ...می گردندکه یکی از آنها به نام مانوئل به صورت تصادفی خنجری پیدا می کند که به وی نیروی مضاعف و باور نکردنی می دهد.این خنجر " سر نیزه سرنوشت" نام دارد (روایتی است که نقل می کند حضرت مسیح با میخ شدن به صلیب نمرد بلکه با سر نیزه یک سرباز به قتل رسید و این سر نیزه هم درجنگ جهانی دوم مفقود شده است).
اولین باری که شما کنستانتین را می بینید ، برای جنگیری به کمک دختری 14 ساله آمده است.همانجاست که وی در می یابد اتفاقی در حال وقوع است.کنستانتین پس از آن که موفق می شود جن را به جهنم بفرستد...روی دیوار خانه نقاشی سر نیزه سرنوشت را می یابد.
از سوی دیگر آنجلا ، پلیس جوانی است که نگران از نیروی عجیب خود در یافتن خلافکاران و کشتن آنها نزد کشیش رفته تا به کشتن یکی دیگر از خلافکاران اعتراف کند.او تصور می کند نفرین شده اما کشیش به او می گوید : خدا برای همه ما نقشه داره ! خدا برای تو هم نقشه داره !
همان شب آنجلا در کابوسی می بیند خواهر دو قلویش ایزابل که در آسایشگاه بستری است از پشت بام خود را پرت می کند و به زندگی خود پایان می بخشد و صبح روز بعد ، ایزابل واقعا خود کشی کرده است. این در حالی است که ایزابل یک کاتولیک مومن بوده که از نظر آنجلا امکان نداشته خودکشی کند.
کنستانتین که به دلیل سرطان ریه فرصت زیادی برای زنده بودن ندارد سعی می کند از آخرین لحظات عمر خود به خوبی استفاده کند ...مگر بخشوده شده و به بهشت برود.و
در این میان آنجلا که خودکشی خواهر دو قلوی خود را باور نمی کند نزد کنستانتین می رود و از او کمک می خواهد تا بفهمد آیا ایزابل واقعا خودکشی کرده ؟!
کنستانتین در سفری به جهنم مطمئن می شود که ایزابل خودکشی کرده است.او روی دست ایزابل علامتی را می بیند که روی دست دختر 14 ساله هم دیده بود.این علامت چندی بعد روی دست یکی از دوستان کنستانتین به نام هنزی که به دنبال دلیل خودکشی ایزابل می گشت هم نقش بست.به همین دلیل کنستانتین مصر می شود بفهمد این علامت از کجا آمده است.
از سوی دیگر آنجلا متوجه پیامی می شود که ایزابل برایش به جا گذاشته و آن اشاره به اصل 17ام کتاب قرنتیان بود.وی متعجب می شود چرا که کتاب قرنتیان 17 اصل نداشت اما کنستانتین به او می گوید انجیل جهنمیان 21 اصل دارد.
در اصل 17ام کتاب قرنتیان انجیل جهنم آمده بود که: معصیت های پدر(لوثیفر) تنها به وسیله پسر(مامون) فراتر می رود.مامون برای حکمفرمایی پدرش نمی تواند صبر کند و آرزوی پادشاهی خون و آتش را دارد.مامون به یک نیروی روانی بسیار قوی نیاز دارد و برای عبور به کمک الهی نیازمند است...
کنستانتین متوجه می شود همان چیزی که پسر خدا را کشت به پسر شیطان تولد می دهد...
کارگردان انتخاب را بر عهده بیننده می گذارد که تشخیص دهد آنچه باعث کشته شدن مسیح شد چه بود ؟ شاید خیانت...مانند یهودا و در این فیلم گابریل...!
کنستانتین با کمک پاپا میدنت(یک جنگجوی صلیبی که قسم به بی طرفی خورده و کافه اش پناهگاهی برای کسانی است که صعود و سقوط می کنند)به زمان سفر می کند تا دریابد مامون می خواهد چه کند.
وی با کمک پسری نوجوانی و با استفاده از آب مقدس و گلوله های دست ساز سعی می کند با مامون که آنجلا را به اسارت خود درآورده است مقابله کند...اما با مردن چز...و غلبه کردن نیروی مامون بر کنستانتین،وی تقریبا نا امید می شود و تصمیم می گیرد با دوباره خودکشی کردن ، لوثیفر را به آنجا بکشاند تا به نوعی بتواند به این قائله پایان دهد چرا که قبل از این شنیده بود لوثیفر شخصا برای بردن جان آنها که خودکشی می کنند می آید.
کنستانتین دوباره خودکشی می کند و هنگامی که لوثیفر برای بردن او به جهنم می آید ، وی را در جریان می گذارد که پسرش با دور زدن او قصد دارد بر زمین حاکم شود.به این ترتیب آنجلا که اسیر دست مامون شده بود نجات یافته و لوثیفر هم در قبال کاری که کنستانتین انجام داده بود به او پیشنهاد می دهد هر چه می خواهد بگوید...بر خلاف آنچه انتظار می رودکنستانتین به جای نجات جان خود از لوثیفر می خواهد ایزابل را به بهشت برگرداند.لوثیفر خواسته او را اجابت می کند اما هنگامی که می خواهد کنستانتین را با خود به جهنم ببرد ، متوجه می شود کنستانتین بخشوده شده و باید به بهشت برود... وی برای این که از به بهشت رفتن کنستانتین جلوگیری کند غده های سرطانی ریه های کنستانتین را در آورده او را شفا می دهد تا بتواند روزی او را به جهنم ببرد...به این ترتیب کنستانتین نجات می یابد و زنده می ماند.

کارگردان سعی کرده است در این فیلم بر خلاف سایر فیلم هایی که در این زمینه ساخته شده از حداقل نماد و نشانه استفاده کند تا بیننده را دچار سر درگمی نکند.آب به عنوان یک رسانای جهانی و علامت صلیبی کوتاه روی یک دایره به عنوان نماد مامون !
محور اصلی فیلم روی خودکشی به عنوان گناه نابخشودنی و امید به رحمت و بخشایش خداوند است ؛ چنانچه در پایان فیلم در حالی که امیدی نمی رفت کنستانتین به خاطر دو بار خودکشی به بهشت برود ، وی بخشیده شد.
کنستانتین به نویسندگی "کوین برودبین" و گارگردانی "فرانسیس لورنس"در سال 2005ساخته شد. " کیانو ریوز" که پیش از این در ماتریکس خوش درخشیده بود در این فیلم نیز توانست به خوبی از عهده نقش کنستانتین برآید و در کنار او "راشل ویسز" هم بازی قابل قبولی ارائه کرد.
اکران فیلم کنستانتین مثل هر فیلم دیگری در روزهای اول با انتقادات فراوانی همراه بود که محور عمده انتقادات زیر سول بردن قدرت خداوند هنگامی است که یکی از فرشتگانش (گابریل) به او خیانت می کند و سعی می کند به پسر شیطان(مامون) کمک کند تا بر زمین حکمفرما شود.
شما چی فکر می کنید ؟ آیا روزی امکان دارد فرشته ای به خدا خیانت کند ؟!

 

+ نوشته شده در جمعه 12 اسفند1384ساعت توسط ساندویچ |

..."از کجا معلوم مورخان دوره هاى پيش با يکديگر تبانى نکرده باشند و حقايق را وارونه جلوه نداده باشند؟ تاريخ آيا تحريف نشده؟ به کدام قلم و کدام دست مى توان اعتماد کرد ؟ و اصلا چرا هميشه ميپنداريم آنچه در تاريخ نوشته شده جز حقيقت چيزى نيست؟"
                                                                                                  کتاب مرشد و مارگریتا
                                                                                                                               نویسنده میخائیل بولگاکف
 
 


مرشد و مارگاریتا اثری است که بولگاکف 12 سال آخر عمر خود را صرف نوشتن آن کرده و به زعم بسیاری از منتقدان با رمان های کلاسیک پهلو می زند و بی تردید در زمره درخشان ترین آثار تاریخ  ادبیات روسیه به شمار می رود و جالب اینجاست که وقتی او درگذشت بجز همسر و چند تن از دوستانش کسی از وجود این رمان خبر نداشت .
داستانی درباره پرفسوری(شیطان) که با همراهان خود( عزازیل ، بهیموت و کروویف ) در زمان استالین به مسکو سفر می کند...داستان عاشقی مرشد و مارگریتا...و داستان به صلیب کشیده شدن مسیح در زمان پنجمین امپراطور اورشلیم.
در این کتاب طغیان وجدان آدمی،خیانت،نیروی عشق و فساد به وضوح به تصویر کشیده شده است.زیباترین و جذاب ترین داستان در این میان داستان عاشقی مرشد و مارگریتا است که در راه عشق حتی روح خود را هم با شیطان معامله می کنند.
آنچه فضای این سه داستان را به هم مربوط می کند شباهت شخصیت های داستان ها و آتش سوزی در مسکو...مذبح پروفسور(شیطان)...و طوفان در اورشلیم...مسلخ مسیح است.
نویسنده سعی کرده با دقت و ظرافت فضایی پر از خلاقیت برای خواننده ایجاد کند و با در هم شکستن مرز زمان و مکان بعد دیگری از حقیقت را نشان دهد.
مرشد و مارگریتا را با هر دیدگاه و رویکردی که بخوانید نتیجه خواهید گرفت، عشق در این رمان تا سرحد تقدیس ستایش میشود.در دیگر سوی پونتیوس(حاکم اورشلیم)قرار دارد که عیسی را متفاوت از سایر مجرمان می یابد مهرش بردلش می نشیند او که براحتی فرمان قتل مجرمین را صادر می کرده ، برای نجات عیسی تلاش می کند اما...بن مایه اصلی داستان آمدن پروفسور(شیطان)به مسکو است که به همراه دو دستیارش وارد شهر شده و شهر را بهم می ریزد.اما جالب این است که در پایان داستان شیطان نیز در مقابل عشق مرشد و مارگریتا سر تعظیم فرود آورده و به کمک آنها می شتابد...شاید همین جا باشد که شما بتوانید شیطان را دوست داشته باشید.
در این اثر، بولگاکف تنهایی ژرف انسان معاصر  در دنیای سکولار و خالی از اسطوره و معنویت معاصر را گوش زد می کند . دنیایی که مردم اش دل باخته و تشنه معجزه و جادو و چشم بندی اند و گویی خسته از فضای تکنیک زده و صنعتی پر دود و غبار معاصر با ذهنی انباشته از خرافه منتظر ظهور یک منجی یا چشم به راه جادوگران افسانه ای اند و هنوز هم چون اجدادشان محو تماشای حرکاتی جادویی و نا متعارف اند و هنوز هم علم و مدرنیته را باور نکرده اند و آن را به چیزی نمی گیرند .
بولگاکف راه رهایی و نجات از این دنیای وانفسای خالی از معنویت و آکنده از خرافه و مواد مخدر به عنوان بدیل معنویت را پناه آوردن به دامن پر مهر و معنوی هنر می داند و تنها ایمان و عشقی پر سوز و واقعی را چاره گر می داند . بله تنها عشق و ایمان نجات دهنده انسان سرگردان و تنها و غم زده معاصر است و شاید مفهوم اسطوره نجات دهنده موعود که در تمام ادیان به شکلی بیان می شود همین باشد. تنها عشق و ایمان می تواند انسان را نجات دهد،  اما نه ایمان مذهبی و کلیشه ای وقشری. نکته ظریف همین جاست که بولگاکف رندانه به آن اشاره می کند و آن این که راهنما و هدایت گر خود مرشد و مارگریتا ابلیس است در چهره همان ولند و گروه اش نه خدا و نه عیسا. این ابلیس ست که راه رهایی را به مرشد و مارگریتا نشان می دهد و آن ها را به آرامش ابدی می رساند .
داستان مرشد و مارگریتا داستانی است با مفاهیم فلسفی و عاشقانه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت توسط ساندویچ |

Starring: Geoffrey Rush, Joaquin Phoenix, Kate Winslet and Michael Caine.

Directed By: Philip Kaufman

"خواننده عزیز ! داستان مردی را نقل می کنم که آزادی را در عجیب ترین مکان یافت...در قعر مرکبدان و به روی نوک یک قلم پر .
به منظور شناخت تقوا و پاکدامنی ما باید خودمان را با گناه و فساد آشنا کنیم،آن زمان است که می توانیم ظرفیت کامل یک انسان را بشناسیم.پس بیایید.من این جرات را به شما هدیه می کنم...ورق بزنید !"
                                                                                                 بخشی از دیالوگ فیلم " پر "


فیلم "پر" داستان مردی به ظاهر دیوانه به نام مارکوس است که در کمال رفاه در دیوانه خانه ای به صورت پنهانی کتاب می نویسد و با همدستی دختر رختشوی دیوانه خانه(مادلین) به دست ناشر رسانده و به چاپ می رساند.
مارکوس سعی دارد در داستان های عاشقانه خود روابط نزدیک و جنسی دو عاشق و یا دو جنس مخالف را به صورت شهوت انگیز و شفافی به تصویر بکشد و هنگامی این روش خشم انسان های سالم بیرون از دیوانه خانه را بر می انگیزد که مارکوس داستانی درباره عشق ورزی حیوانی یک کشیش می نویسد و به چاپ می رساند.
داستان "جاستینه"...خدمتکار صومعه که قربانی شهوت حیوانی کشیش یک کلیسا می شود با استقبال خوانندگان روبرو می شود اما پاپ دستور جمع آوری و سوزاندن این کتاب را صادر می کند و یکی از ماموران خود را به دیوانه خانه می فرستد تا نویسنده کتاب را مهار کند.
در حالی که ظاهرا اهالی شهر از چاپ داستان های شهوت انگیز مارکوس به خشم آمده اند ، به صورت پنهانی از خواندن کتاب های عشقی به شوق آمده بودند.
فیلم نشان می دهد همان ها که به صورت پنهانی علاقه مند پیگیری داستان های مارکوس بودند و در ظاهر خواستار مجازات وی ، از جمله شهوتران ترین افرادی بودند که به روابط جنسی به عنوان یک نیاز حیوانی نگاه می کردند و نه تنها به روشی حیوانی سعی در برطرف کردن این نیاز داشتند بلکه انسان های ناسالمی بودند که به اخلاقیات نیز وفادار نبودند.
در این فیلم ، رفتار و حرف های مارکوس دیوانه بی پرده است و همه جااشاره ای به روابط جنسی دارد...وی سعی دارد این نیاز را به عنوان حقیقتی غیر قابل انکار نشان دهد که انسان ها به دلایل پوچ و واهی سعی در مخفی کردن آن دارند...در حالی که از آن لذت می برند ، در ظاهر برطرف کردن این نیاز را عملی پست جلوه می دهند و انجام دهنده آن را گناه کار!
در حالی که ابتدای فیلم با خشم کشیش نسبت به روابط جنسی...عشق و لذت جویی آغاز می شود ، نویسنده فیلمنامه به ظریف ترین شکل ممکن طی فیلم نشان می دهد که پدر روحانی ( اَ بی ) که اداره کننده دیوانه خانه است ، چطور عاشق مادلین شده...حتی در خواب با کسی که به او عشق می ورزد معاشقه می کند...در هوشیاری کامل و در خفا شراب می نوشد...اما عشق و نیازهای خود را سرکوب می کند.
مارکوس دیوانه که به هیچ عنوان سعی در پنهان کردن احساسات و نیازهای خود نمی کند...تمام آنچه در ذهنش می گذرد و قادر به انجامش نیست را به روی کاغذ می آورد و اشاره او به آنها که خود را انسان هایی پاکیزه و عاری از شهوت و نیاز نشان می دهند..."منحرفین انسان نما"...است که نمونه ای از پیشرفت و بهبودی در اسارت هستند.
مامور پاپ که برای جلوگیری از چاپ نوشته های شهوت انگیز و غیراخلاقی مارکوس دیوانه به شهر کوچک سفر کرده است...با این که خود این نیاز و شهوت و لذت جویی را رد می کند و آن را گناه می داند...دختر ۱۴ساله ای که در صومعه زندگی می کند را به همسری خود که پیرمردی ۶۰ساله است در می آورد و شب اول به حیوانی ترین شکل ممکن با همسرش همبستر می شود.قصری که او برای همسر خود در نظر گرفته را به بهترین شکل و به اختیار همسرش به دست تعمیر می سپارد اما به مهندس معمار تاکید می کند که بر پنجره های اتاق همسرش میله های آهنین زده و برای در از بیرون اتاق قفل بگذارد. وی بدون توجه به نیازهای روحی و احساسی همسر خود که نوجوانی ۱۴ ساله بیش نبود ، تنها به رفع نیازهای جنسی خود فکر می کند.
به همین دلیل ، مارکوس دیوانه که با آمدن این مامور به دیوانه خانه آزادی های خود را از دست داده ، نمایشنامه ای با اقتباس از ازدواج وی با دختر جوان می نویسد و شب اول ازدواج آنها را به نمایش می گذارد که اتفاقا به آنچه روی داده بود نزدیک بودو به این ترتیب خشم مامور پاپ را بر می انگیزد.
با نوشتن این نمایشنامه ، مارکوس محدودتر می شود و تمام کاغذ ها و قلم های پر از اتاق وی جمع آوری می شود.اما مارکوس با استفاده از استخوان جناق مرغ(به عنوان قلم)،شراب(به عنوان مرکب)وملحفه سپید تخت خود(به عنوان کاغذ)باز هم می نویسد.پس از این کار تمام وسایل مارکوس را از اتاقش خارج می کنند و تنها آینه ای برای مارکوس دیوانه باقی می ماند.مارکوس دیوانه آینه را شکسته و با خون خود روی لباس هایی که بر تن داشته می نویسد و فریاد سر می دهد که نوشته های من زندگی می کنند...
هر چه تلاش مارکوس دیوانه برای نوشتن بیشتر می شود...محدودیت ها هم بیشتر می شود.اما مارکوس دست برنمی دارد و در واپسین لحظات در حالی که زبانی در دهان و لباسی بر تن نداشت و دست و پایش زنجیر شده بود با مدفوع خود روی دیوارهای سردابی که در آن زندانی شده بود هم می نویسد.
همسر مارکوس دیوانه که تمام مخارج او را برای زندگی در دیوانه خانه می پردازد ، زنی بوالهوس است که در تنها دیداری که در این فیلم با مارکوس در دیوانه خانه داشت بدون توجه به شرایط و نیاز های روحی که مارکوس با به وجود آمدن محدودیت ها با آن روبرو بود ، از اینکه با مارکوس رابطه جنسی برقرار کند...لذت می برد.بخش مربوط به دیدار مارکوس با همسرش نشان می دهد آنچه در ذهن مارکوس می گذرد و با شهوت و بوالهوسی فراوان همراه است ، آینه ای از رفتار همسرش است که باعث شده مارکوس با پناه بردن به دیوانگی نجات پیدا کند.چنان که هنگامی که پدر روحانی با اعتراض به او می گوید : نوشته های تو جهنمی است ! مارکوس دیوانه می گوید : تو فقط جهنم را خواندی اما من در جهنم بودم !
بخشی دیگر از دیالوگ فیلم نیز بیانگر تلاش مارکوس برای نشان دادن نیاز جنسی به عنوان یک حقیقت غیر قابل کتمان است :
پدر روحانی: این محتویات بی ارزش چیزی جز نشون دادن طبیعت و سرشت بی ارزش انسان نیست !
مارکوس: من درباره بزرگ ترین حقایق درون می نویسم که بشر به خاطر آن تمام دنیا را به اسارت در آورده . ما می رینیم ، می...، می کشیم ، می مانیم و می میریم.
پدر روحانی: اما عاشق هم می شویم ، می سازیم...چرا اینها را تو کتاب هات نمیاری؟
مارکوس: این یه خیال و توهمه نه یه قرارداد اخلاقی !
پدر روحانی: اما مگه وظیفه هنر ارتقای ما از عالم حیوانیت نیست؟
مارکوس: فکر می کنم این وظیفه تو باشه پدر !
در قسمت دیگری از فیلم مارکوس به عشق پدر روحانی به دختر زیبای رختشوی دیوانه خانه اشاره می کند و به کشیش پیشنهاد می کند پاسخ این عشق را بدهد و از این احساس لذت ببرد که با خشم و اعتراض پدر روحانی روبرو می شود و می گوید: " آیا ایمان و خدای تو اینقدر سسته که تحمل عقاید من رو نداره؟"
هر چند در کشاکش حقیقت طلبی مارکوس و پدر روحانی و مامور پاپ که دست بر قضا با همسر مارکوس برای از بین بردن مارکوس معامله می کند...مادلین(دختر رختشوی) کشته می شود اما در نهایت پس از کشته شدنوی و مارکوس کتاب های وی آزادانه توسط همان مامور پاپ به چاپ رسیده و فروخته شد تا چراغ راه دیگران باشد و آنهان فساد و گناه را بشناسند.
 پدر روحانی نیز در اتاقی که مارکوس در آن نگهداری می شد به دلیل دیوانگی زندانی شد و در حالی که انگشتر مارکوس را بر دست داشت شروع به نوشتن کرد...:
"خواننده عزیز ! داستان مردی را نقل می کنم که آزادی را در عجیب ترین مکان یافت...در قعر مرکبدان و به روی نوک یک قلم پر .
به منظور شناخت تقوا و پاکدامنی ما باید خودمان را با گناه و فساد آشنا کنیم،آن زمان است که می توانیم ظرفیت کامل یک انسان را بشناسیم.پس بیایید.من این جرات را به شما هدیه می کنم...ورق بزنید !"
مارکوس نیز در ابتدای کتاب خود که پس از مرگش آزادانه چاپ و پخش می شد نوشته بود:
"به همه دختران باکره جهان ! خود را از زیر یوغ ستم تقوا و پاکدامنی آزاد سازید و بدون هرگونه شرم و خجالتی لذت را بچشید..."
به این ترتیب انسان ها همچنان طبیعی ترین و زیباترین احساس و نیاز خود را کتمان می کنند و گناه می دانند و آن را سرکوب می کنند و همین سرکوب و کتمان نه تنها باعث بروز فجایعی می شود که گاهی غیر قابل جبران است بلکه سبب می شود انسان ها به خاطر داشتن این نیاز و یا برطرف کردن آن ، احساس گناه کنند...گناهی نابخشودنی ! اگر گناهی نابخشودنی بود آیا خداوند عشق ورزی را در وجود انسان قرار می داد؟!

+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت توسط ساندویچ |